|
Tuesday, October 23, 2007
لحظه دیدار تو شد روز میلاد من غیر تو هر نقش دیگر رفته از یاد من تو می دونی زبون شاپرکها را تو می شناسی مسیر قاصدکها را تو نقاش بال پروانه هایی شکوه سبزه ها از جنس گلهایی
Thursday, January 12, 2006
کلاغک دست و پا می زند زیر هوار یک گلولهء برف و دختر با چتر قرمز روی پل عابر پیاده در هراس سایه ای که از پشت به او نزدیک نمی شود بر حاشیه پل نامش را بر یک قلب کشیده اند در کنار جملهء "دوستت دارم" چه بازی کودکانهء غمناکی...
Friday, December 16, 2005
یکبار برای همیشه دستت را به من بده...
Sunday, December 19, 2004
*الهی درد در جانت نیفتد سرم جز روی دامانت نیفتد دلم را بیهوا بردی و بردی مگر چشمم به چشمانت نیفتد*
Tuesday, November 30, 2004
گفت: برای بودن بهانه ای باید گفتم: بهانه ای که بپاید گفت: من نپاییدم؟ گفتم: پاییدی و پریدی..
Saturday, November 27, 2004
او می روداز سردی های شمال به گرمی های جنوب من می روم زیر باران خیال
او می رود و آشیانش را باد می کشد بر دوش من می روم خیس با چتری همیشه بسته در دست
او می داند که برای پریدن بال کافی نیست و من می دانم که برای دوست داشتن، عشق
او می دمد آرام بر شیشهء هواپیما من می نویسم با انگشت اشاره ام خدایت نگهدار ...
Thursday, September 30, 2004
امشب شب توست.. شمع آورده ام برایت شمعدانت کو؟
گل نرگس و همیشه بهار کاشته ام برایت گلدانت کو؟
ستاره چیده ام برایت آسمانت کو؟
بوسه آوردم برایت چشمهایت کو؟
شعر دوخته ام برایت گوشهء پرده نقره ای اتاقت را باد می خواندش برایت باز کن پنجره را...
Saturday, August 28, 2004
??? ?? ?? ??ی? ??? ???ی??
??? ?? ?? ??ی? ??? ???ی??...
Monday, June 28, 2004
باز هم قصه همان قصهء تکراری بود
دفترم خالی بود
باز هم قبلهء عشق
سرد و پوشالی بود
سازها بی زخمه
زخمها کاری بود
دیو ننگین سکوت
بر زمین جاری بود
باز هم قصه همان
قصهء تکراری بود...
Thursday, June 24, 2004
سایه هایی خسته
مردمانی بی لب
جیرجیرک اینجا
بغضها بر شاخه
می کشم خط بر شب
من تمامست از من..
Sunday, June 13, 2004
دوربودی دور
و آن قدر شگرف
که ترانه های سپاس درختان
به گوش الههء جنگل...
برایت افسانه ای از قصه های قدیمی مادربزرگ نوشتم
خواندم که می دانی اش
سپردمش به نسیم ...
شاخه ای بیدمشک در گلدانت نشاندم
نگاهت پر از عطر یاس بود...
صدایت رسا بود
و نرم
و سبز
وقتی می گفتی" دوستت دارم"..
ماه آمد
بوسیدمش
نشانی ات که دادم
سپیده دمیده بود...
Wednesday, May 19, 2004
I was five and he was six
We rode on horses made of sticks
he wore black and I wore white
He would always win the fight
Bang bang he shot me down
Bang bang I hit the ground
Bang bang that awful sound
Bang bang my baby shot me down
Seasons came and changed the time
when I grew up I called him mine
He would always laugh and say
"Remember when we used to play
Bang bang I shot you down
Bang bang you hit the ground
Bang bang that awful sound
Bang bang I used to shoot you down"
Music played and people sang
Just for me the church bells rang
After echoes from a gun
We both vowed that we'd be one
Now he is gone I don't know why
till this day Sometimes I cry
He didn't even say goodbye
He didn't take the time to lie...
Wednesday, May 12, 2004
هنوز هم عطر تو را دارد
بوسه هایم حک شده بر نرمی مخمل سیاه
تبم فرو می نشیند
از خنکای آبی نگین
دلم می لرزد
از لغزش سپیدی زنجیر بر سینه ام
مست می شوم
از بوی غریب تو
می میرم از تو.....
Tuesday, May 04, 2004
نیم شب بود
نیمهء اردیبهشت
بر پنجره باران نوشت
سطرهای کشیدهء مورب
با حروف مکرر نام تو
. . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . .
شاید که می آیی. . .
Thursday, April 22, 2004
ديشب خواب ديدم که دشت شده ام
با سنگفرشی از گلهای انار
بر دستهايم سنجابها لانه کرده بودند
بر زانوانم نيلوفرهای وحشی پيچيده بودند
و از چشمانم پروانه می روييد
سينه ام صحرا بود
با شنهايی از جنس بلور و شبنم
از فراز شانه هايم ماه مهربان طلوع می کرد
نسيم می نوازيدم
و تو بر من گام می نهادی...
Wednesday, February 25, 2004
چه
شوری دارد فصل پنبه چينی
کودکان سفيد زمين
باريده از دل خاک
اينجا سرزمين من است
اينجا آفتاب کمی مورب می تابد
اينجا آسمان شب و صبح يکی نيست
اينجا نفسم بر می آيد اما باز نمی رود
اينجا همه چيز بوی غريبی دارد
نه بوی غريبی
که بويی غريب
اينجا ميان هياهوی " من اگر باشم آسمان آبی تر است"
چيزی
گم است
اينجا صداهايی می خوانند: "بشتابيد برشهای زمين مال شما "
اينجا سرزمين من است
اينجا اما چيزی کم دارد
اينجا تو هم نيستی
تو که نباشی دوری هست
دوری هم درد دارد نازنين
تو که نباشی
کسی می نشيند کنار سايه ابرها بر سنگفرش کوچه
و قصه های بی انتها می بافد
با نخ های ابريشم کرم های هرگز پروانه نشده
و مرواريد های سپيد چشمانی هميشه خيس
Saturday, February 14, 2004
Thursday, February 12, 2004
زندگي را اگر
كمي از بالا بنگريم
زندگي را اگر
از كمي بالا بنگريم
شايد كه كمي
تنها كمي
زيباتر
سبك تر
آرام تر
و خداگونه تر
باشد...
Monday, February 09, 2004
نِي مي زند
هِي.. هِي.. هِي
مي خوانمش
پاسخ نِي
مجنون و مات و مست و منگ
مبهوت...
بي دل...
پر شرنگ...
Saturday, January 24, 2004
شال پشمين ِ هزار راه
تارش دل
پودش آه
زرد
به رنگ خالي انتظار
سفيد
به رنگ خوابهاي كودكانه
لبريز از نور
نارنجي
به رنگ لحظه هاي گس بي تو
سرخ
به رنگ دوستت دارم ها
سبز
به رنگ سرانگشتانت
به رنگ تو
Wednesday, January 21, 2004
صداي گامها
انگشتر عقيق
زنجير گسسته
نشانه ها.....
چشمهايم را مي خواند
مادربزرگ..
Wednesday, January 07, 2004
بر حاشيه پنجره ترانه مي بافد
عنكبوت..
صبوري مي كنم..
دو.... ر ِِ... مي.........
يك ..... دو .... سه ......
آسمان.... خاك....سكوت....
.........................
دوباره از نو....
Monday, December 29, 2003
Sunday, December 28, 2003
كلبه ام آتشكي داشت
تو هيزم بانش
آتش افسرد
نبردي نامش...
فصل رطب باز مي رسد
اين بار اما
خرماها بر نخيل مي خشكند..
Saturday, December 27, 2003
نفسي هست هنوز
وراي هوارها
آوارها
و سرانگشتان كوچكي
كه توانشان نيست
بيش خاك را شكافتن
آسمان كو؟
Monday, December 22, 2003
يلدا شبي بود
نوشته بودم
مؤمنم بر سوگندت
گفته بودي مي نويسي
نوشته بودي...
پائيز بود
رفته بودي آنسوتر از البرز
آنسوي ِ آسمانْ نيلي تر است
و مرغان مهاجر بالا پروازتر...
نوشتم
واژه شراب است
فاصله سراب..
غسل عشق دادمت
به شراب بوسه
واژه گريخت
سپيدي شد شعر...
نوشتم
زمستان كه بيايد
عاشق اگر باشي
شاعر هم مي شوي...
Friday, December 19, 2003
سرانجام هزار سال گذشت..
من از
من به من رسيدم
" تو "
آمد
نشست
به جاي نقطهء " نون " ....
Tuesday, December 16, 2003
آمدي و خواندي و نخواندي و رفتي
شايد كه مهم نيست...
Monday, December 15, 2003
چرا هيچگاه نخواندي ام:
"
شاعرهء كوچك من "
به بهانهء حتي اگر يك شعر سادهء پريشان...؟
Saturday, December 13, 2003
برف آمده...
چيزي نمانده به آن كوچه كه هزار سال دورتر با هم از آن گذشتيم
لابلاي برفها چيزكي بود
بي نام
با گلوله برفي نشانش گذاشتيم
تا روزي كه هزار سال گذشته باشد
مي خواهم امروز به ميعادگاه هزارساله مان روم
نام كوچه ها را ابليس ساليان فرسوده ست
نشانِ برفي مان اما
بي گمان خواهد بود..
Monday, November 17, 2003
يك
شب ساده
چيزي گم شده
شايد آن چهارشنبه هاي خوب
شايد ماه
شايد خودم....
Wednesday, November 05, 2003
* Yesterday is but today's memory
and
tomorrow is today's dream....*
Wednesday, October 15, 2003
ايستادم و سراپا سايه شدم..
همه تن گوش شدم..
اين همان صداي مقدس بود؟
آري همان....
خواندم..........
.........................
پاسخ نيامد كه در مي يابمت
...............................
......................................
پس آن كلام ِ بخوان تا دريابمت كجا گم شده بود....
دوباره خواندم.....
.................................
گفتم: درياب......
....................................
گفت: درها همه بسته اند.
دري
بساز.
گفتم: مددي......
...............................
گفت: من اين سوي درم.
خود
بساز.
Tuesday, October 14, 2003
Wednesday, October 01, 2003
سه
ده سال گذشت.....
از ارمغان لك لك هاي سپيد
بر بام دورترين خانهء جنگلي
مهربان ترين فرزند خورشيد را
باور مي كني؟
سه ده سال گذشت.....
از رنگ كودكي
از بوي خاك باران خورده
از جنگل خيس
از صداي صبح مدرسه
از عظمت قصرهاي ماسه اي
باور مي كني؟
سه فصل گذشت....
از ناب ترين حادثه
از قصهء تولد يك پروانه
از طلوع تو
در من
از تولد دوباره
تا دوبارهء تولد....
همه پروانه هاي قلبم
هديه اين تولد دوباره
هديه كودك نوظهور چشمانت.....
Monday, September 15, 2003
.................
..............................................
................................
..................................
...............................................................
.........................
.............................
.................
......
Thursday, September 11, 2003
از
وقتي آمدي
زندگي كوتاه شده
كسر لحظه هايي كه نيستي
از هميشهء بودن....
*هزار جهد بكردم كه
سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش
ميسرم كه نجوشم
به هوش بودم از اول كه دل به كس نسپارم
شمايل تو بديدم، نه عقل ماند و نه
هوشم *
Monday, September 08, 2003
كاش نبودي و نداشتمت
يا بودي و نداشتمت
هستي و دارمت و ندارمت
قصه اينجاست نازنين....
Thursday, August 28, 2003
ديگر لحظه هاي با تو بودن نيز
همپاي لحظه هاي بي تو بودن
نمناكند....
گواه طلسم فاصله....
صبري كه مي پژمرد
بغضي كه مي شكفد
آهي كه بر نمي آيد
شعري كه مي ميرد
قلبي كه پاره پاره مي شود
تا تمامي امتداد فاصله را
سنگفرش عشق كند
و تمام شود....
...............
.........
...
Tuesday, August 26, 2003
اين روزها به همه جا پناه مي برم
تا از خود بگريزم
و چه بيهوده گريختني....
Friday, August 15, 2003
كاش خوابهايم را پاياني نبود
يا لااقل تعبيري شان بود
كاش تعبير خوابهايم " تو "
بود.....
Wednesday, August 13, 2003
اين روزها ديگر طلوع كه مي كني
من غروب كرده ام..
تو خورشيدي و من مهتاب؟
يا تو ماه و من آفتاب؟
تو اگر ماه....
من ستاره مي شوم
تو اگر خورشيد....
من سايه مي شوم
تنها بگذار
با تو طلوع كنم....
دلم براي نبودنت،
نديدنت،
نداشتنت هم ديگر تنگ است....
Tuesday, August 12, 2003
*رسيدن غم انگيز است...
راه بهتر از منزلگاه است...
برويم بي آنكه به رسيدن بينديشيم....*
Friday, August 08, 2003
به
طراوت
باران
بهاري
:
دور از جنگل انبوه
هنوز شاپركان ِ دشت
روي بالكهاشان
قصه هاي مهرباني نقش مي كنند
و هنوز مهتاب را
سخاوت تابيدن هست....
|