|
Tuesday, October 23, 2007
لحظه دیدار تو شد روز میلاد من غیر تو هر نقش دیگر رفته از یاد من تو می دونی زبون شاپرکها را تو می شناسی مسیر قاصدکها را تو نقاش بال پروانه هایی شکوه سبزه ها از جنس گلهایی
Thursday, January 12, 2006
کلاغک دست و پا می زند زیر هوار یک گلولهء برف و دختر با چتر قرمز روی پل عابر پیاده در هراس سایه ای که از پشت به او نزدیک نمی شود بر حاشیه پل نامش را بر یک قلب کشیده اند در کنار جملهء "دوستت دارم" چه بازی کودکانهء غمناکی...
Friday, December 16, 2005
یکبار برای همیشه دستت را به من بده...
Sunday, December 19, 2004
*الهی درد در جانت نیفتد سرم جز روی دامانت نیفتد دلم را بیهوا بردی و بردی مگر چشمم به چشمانت نیفتد*
Tuesday, November 30, 2004
گفت: برای بودن بهانه ای باید گفتم: بهانه ای که بپاید گفت: من نپاییدم؟ گفتم: پاییدی و پریدی..
Saturday, November 27, 2004
او می روداز سردی های شمال به گرمی های جنوب من می روم زیر باران خیال
او می رود و آشیانش را باد می کشد بر دوش من می روم خیس با چتری همیشه بسته در دست
او می داند که برای پریدن بال کافی نیست و من می دانم که برای دوست داشتن، عشق
او می دمد آرام بر شیشهء هواپیما من می نویسم با انگشت اشاره ام خدایت نگهدار ...
Thursday, September 30, 2004
امشب شب توست.. شمع آورده ام برایت شمعدانت کو؟
گل نرگس و همیشه بهار کاشته ام برایت گلدانت کو؟
ستاره چیده ام برایت آسمانت کو؟
بوسه آوردم برایت چشمهایت کو؟
شعر دوخته ام برایت گوشهء پرده نقره ای اتاقت را باد می خواندش برایت باز کن پنجره را...
Saturday, August 28, 2004
??? ?? ?? ??ی? ??? ???ی??
??? ?? ?? ??ی? ??? ???ی??...
Monday, June 28, 2004
باز هم قصه همان قصهء تکراری بود
دفترم خالی بود
باز هم قبلهء عشق
سرد و پوشالی بود
سازها بی زخمه
زخمها کاری بود
دیو ننگین سکوت
بر زمین جاری بود
باز هم قصه همان
قصهء تکراری بود...
Thursday, June 24, 2004
سایه هایی خسته
مردمانی بی لب
جیرجیرک اینجا
بغضها بر شاخه
می کشم خط بر شب
من تمامست از من..
Sunday, June 13, 2004
دوربودی دور
و آن قدر شگرف
که ترانه های سپاس درختان
به گوش الههء جنگل...
برایت افسانه ای از قصه های قدیمی مادربزرگ نوشتم
خواندم که می دانی اش
سپردمش به نسیم ...
شاخه ای بیدمشک در گلدانت نشاندم
نگاهت پر از عطر یاس بود...
صدایت رسا بود
و نرم
و سبز
وقتی می گفتی" دوستت دارم"..
ماه آمد
بوسیدمش
نشانی ات که دادم
سپیده دمیده بود...
Wednesday, May 19, 2004
I was five and he was six
We rode on horses made of sticks
he wore black and I wore white
He would always win the fight
Bang bang he shot me down
Bang bang I hit the ground
Bang bang that awful sound
Bang bang my baby shot me down
Seasons came and changed the time
when I grew up I called him mine
He would always laugh and say
"Remember when we used to play
Bang bang I shot you down
Bang bang you hit the ground
Bang bang that awful sound
Bang bang I used to shoot you down"
Music played and people sang
Just for me the church bells rang
After echoes from a gun
We both vowed that we'd be one
Now he is gone I don't know why
till this day Sometimes I cry
He didn't even say goodbye
He didn't take the time to lie...
Wednesday, May 12, 2004
هنوز هم عطر تو را دارد
بوسه هایم حک شده بر نرمی مخمل سیاه
تبم فرو می نشیند
از خنکای آبی نگین
دلم می لرزد
از لغزش سپیدی زنجیر بر سینه ام
مست می شوم
از بوی غریب تو
می میرم از تو.....
Tuesday, May 04, 2004
نیم شب بود
نیمهء اردیبهشت
بر پنجره باران نوشت
سطرهای کشیدهء مورب
با حروف مکرر نام تو
. . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . .
شاید که می آیی. . .
Thursday, April 22, 2004
ديشب خواب ديدم که دشت شده ام
با سنگفرشی از گلهای انار
بر دستهايم سنجابها لانه کرده بودند
بر زانوانم نيلوفرهای وحشی پيچيده بودند
و از چشمانم پروانه می روييد
سينه ام صحرا بود
با شنهايی از جنس بلور و شبنم
از فراز شانه هايم ماه مهربان طلوع می کرد
نسيم می نوازيدم
و تو بر من گام می نهادی...
Wednesday, February 25, 2004
چه
شوری دارد فصل پنبه چينی
کودکان سفيد زمين
باريده از دل خاک
اينجا سرزمين من است
اينجا آفتاب کمی مورب می تابد
اينجا آسمان شب و صبح يکی نيست
اينجا نفسم بر می آيد اما باز نمی رود
اينجا همه چيز بوی غريبی دارد
نه بوی غريبی
که بويی غريب
اينجا ميان هياهوی " من اگر باشم آسمان آبی تر است"
چيزی
گم است
اينجا صداهايی می خوانند: "بشتابيد برشهای زمين مال شما "
اينجا سرزمين من است
اينجا اما چيزی کم دارد
اينجا تو هم نيستی
تو که نباشی دوری هست
دوری هم درد دارد نازنين
تو که نباشی
کسی می نشيند کنار سايه ابرها بر سنگفرش کوچه
و قصه های بی انتها می بافد
با نخ های ابريشم کرم های هرگز پروانه نشده
و مرواريد های سپيد چشمانی هميشه خيس
Saturday, February 14, 2004
Thursday, February 12, 2004
زندگي را اگر
كمي از بالا بنگريم
زندگي را اگر
از كمي بالا بنگريم
شايد كه كمي
تنها كمي
زيباتر
سبك تر
آرام تر
و خداگونه تر
باشد...
Monday, February 09, 2004
نِي مي زند
هِي.. هِي.. هِي
مي خوانمش
پاسخ نِي
مجنون و مات و مست و منگ
مبهوت...
بي دل...
پر شرنگ...
Saturday, January 24, 2004
شال پشمين ِ هزار راه
تارش دل
پودش آه
زرد
به رنگ خالي انتظار
سفيد
به رنگ خوابهاي كودكانه
لبريز از نور
نارنجي
به رنگ لحظه هاي گس بي تو
سرخ
به رنگ دوستت دارم ها
سبز
به رنگ سرانگشتانت
به رنگ تو
Wednesday, January 21, 2004
صداي گامها
انگشتر عقيق
زنجير گسسته
نشانه ها.....
چشمهايم را مي خواند
مادربزرگ..
Wednesday, January 07, 2004
بر حاشيه پنجره ترانه مي بافد
عنكبوت..
صبوري مي كنم..
دو.... ر ِِ... مي.........
يك ..... دو .... سه ......
آسمان.... خاك....سكوت....
.........................
دوباره از نو....
Monday, December 29, 2003
Sunday, December 28, 2003
كلبه ام آتشكي داشت
تو هيزم بانش
آتش افسرد
نبردي نامش...
فصل رطب باز مي رسد
اين بار اما
خرماها بر نخيل مي خشكند..
Saturday, December 27, 2003
نفسي هست هنوز
وراي هوارها
آوارها
و سرانگشتان كوچكي
كه توانشان نيست
بيش خاك را شكافتن
آسمان كو؟
Monday, December 22, 2003
يلدا شبي بود
نوشته بودم
مؤمنم بر سوگندت
گفته بودي مي نويسي
نوشته بودي...
پائيز بود
رفته بودي آنسوتر از البرز
آنسوي ِ آسمانْ نيلي تر است
و مرغان مهاجر بالا پروازتر...
نوشتم
واژه شراب است
فاصله سراب..
غسل عشق دادمت
به شراب بوسه
واژه گريخت
سپيدي شد شعر...
نوشتم
زمستان كه بيايد
عاشق اگر باشي
شاعر هم مي شوي...
Friday, December 19, 2003
سرانجام هزار سال گذشت..
من از
من به من رسيدم
" تو "
آمد
نشست
به جاي نقطهء " نون " ....
Tuesday, December 16, 2003
آمدي و خواندي و نخواندي و رفتي
شايد كه مهم نيست...
Monday, December 15, 2003
چرا هيچگاه نخواندي ام:
"
شاعرهء كوچك من "
به بهانهء حتي اگر يك شعر سادهء پريشان...؟
Saturday, December 13, 2003
برف آمده...
چيزي نمانده به آن كوچه كه هزار سال دورتر با هم از آن گذشتيم
لابلاي برفها چيزكي بود
بي نام
با گلوله برفي نشانش گذاشتيم
تا روزي كه هزار سال گذشته باشد
مي خواهم امروز به ميعادگاه هزارساله مان روم
نام كوچه ها را ابليس ساليان فرسوده ست
نشانِ برفي مان اما
بي گمان خواهد بود..
Monday, November 17, 2003
يك
شب ساده
چيزي گم شده
شايد آن چهارشنبه هاي خوب
شايد ماه
شايد خودم....
Wednesday, November 05, 2003
* Yesterday is but today's memory
and
tomorrow is today's dream....*
Wednesday, October 15, 2003
ايستادم و سراپا سايه شدم..
همه تن گوش شدم..
اين همان صداي مقدس بود؟
آري همان....
خواندم..........
.........................
پاسخ نيامد كه در مي يابمت
...............................
......................................
پس آن كلام ِ بخوان تا دريابمت كجا گم شده بود....
دوباره خواندم.....
.................................
گفتم: درياب......
....................................
گفت: درها همه بسته اند.
دري
بساز.
گفتم: مددي......
...............................
گفت: من اين سوي درم.
خود
بساز.
Tuesday, October 14, 2003
Wednesday, October 01, 2003
سه
ده سال گذشت.....
از ارمغان لك لك هاي سپيد
بر بام دورترين خانهء جنگلي
مهربان ترين فرزند خورشيد را
باور مي كني؟
سه ده سال گذشت.....
از رنگ كودكي
از بوي خاك باران خورده
از جنگل خيس
از صداي صبح مدرسه
از عظمت قصرهاي ماسه اي
باور مي كني؟
سه فصل گذشت....
از ناب ترين حادثه
از قصهء تولد يك پروانه
از طلوع تو
در من
از تولد دوباره
تا دوبارهء تولد....
همه پروانه هاي قلبم
هديه اين تولد دوباره
هديه كودك نوظهور چشمانت.....
Monday, September 15, 2003
.................
..............................................
................................
..................................
...............................................................
.........................
.............................
.................
......
Thursday, September 11, 2003
از
وقتي آمدي
زندگي كوتاه شده
كسر لحظه هايي كه نيستي
از هميشهء بودن....
*هزار جهد بكردم كه
سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش
ميسرم كه نجوشم
به هوش بودم از اول كه دل به كس نسپارم
شمايل تو بديدم، نه عقل ماند و نه
هوشم *
Monday, September 08, 2003
كاش نبودي و نداشتمت
يا بودي و نداشتمت
هستي و دارمت و ندارمت
قصه اينجاست نازنين....
Thursday, August 28, 2003
ديگر لحظه هاي با تو بودن نيز
همپاي لحظه هاي بي تو بودن
نمناكند....
گواه طلسم فاصله....
صبري كه مي پژمرد
بغضي كه مي شكفد
آهي كه بر نمي آيد
شعري كه مي ميرد
قلبي كه پاره پاره مي شود
تا تمامي امتداد فاصله را
سنگفرش عشق كند
و تمام شود....
...............
.........
...
Tuesday, August 26, 2003
اين روزها به همه جا پناه مي برم
تا از خود بگريزم
و چه بيهوده گريختني....
Friday, August 15, 2003
كاش خوابهايم را پاياني نبود
يا لااقل تعبيري شان بود
كاش تعبير خوابهايم " تو "
بود.....
Wednesday, August 13, 2003
اين روزها ديگر طلوع كه مي كني
من غروب كرده ام..
تو خورشيدي و من مهتاب؟
يا تو ماه و من آفتاب؟
تو اگر ماه....
من ستاره مي شوم
تو اگر خورشيد....
من سايه مي شوم
تنها بگذار
با تو طلوع كنم....
دلم براي نبودنت،
نديدنت،
نداشتنت هم ديگر تنگ است....
Tuesday, August 12, 2003
*رسيدن غم انگيز است...
راه بهتر از منزلگاه است...
برويم بي آنكه به رسيدن بينديشيم....*
Friday, August 08, 2003
به
طراوت
باران
بهاري
:
دور از جنگل انبوه
هنوز شاپركان ِ دشت
روي بالكهاشان
قصه هاي مهرباني نقش مي كنند
و هنوز مهتاب را
سخاوت تابيدن هست....
Thursday, July 24, 2003
براي توست نازنين
تو مهربانْ بهانه سرودنم
براي توست كاين چنين ترانه مي سرايد اين دلم
ستاره هاي آسمان من دو چشم تو
دوباره وعده مان
به اولين طلوع نور در نگاه تو
تو گفته بودي ام بگو......
..............
..........
.....
*سريع زندگي كن....
سخت دوست داشته باش......
جوان بمير........*
Tuesday, July 08, 2003
اين روزها فقط باد داغ مي زند....
......کسي هم ديگر
ياد گلهاي آخر فروردين نمي کند
.......................
..................................
.............................................
هنوز هم مرا به ياد مي آوريد؟
آن گوشه دشتستان پر از شقايق؟
.................
.........
Monday, June 30, 2003
عاشقْ دل ما
خواه از تو جفا
خواه از تو وفا
Wednesday, June 18, 2003
مي
خوانمت
به مقدس ترين ِ آواها
مي خوانمت
تا مسافر چشمان پرباران
تا ميهمان نگاه به مهتاب دوخته ام شوي
تا بيايي از آن سوي هر چه هست
تا بخواني ام
به كلامي
به نگاهي
به لبخندي حتي
مي خوانمت
تا پژواك ندايم
فرو ريزد اين ديوار كج خيال فاصله را
مي خوانمت
به نام
به نام خدا.....
Monday, June 16, 2003
از ميان اين همه در...
تنها در خانهء جنگلي تو
رو به مهتاب
گشوده مي شود...
مي دانستي؟
Friday, June 06, 2003
يک
دو روزي شايد
باد و باران باشد
دو سه روزي حتي
غم هجران باشد
يادت اما نرود
که شبي دانه سيبي افتاد
لاي آن بر گ کتاب
پاي آن جمله که مي گفت:
" ترا دارم
دوست "
و خداوند درخت
همه شب جامه اي از شبنم دوخت
به بر تک تک گلهاي نهالي که همانجا روييد
واژه ها مي شکفند
و درخــــت
خانهء ما روزي
سيب هم خواهد داشت
و سبدهاي پر از عطر دل انگيز خيالي نه قريب:
که شبي دانه سيبي افتاد
پاي آن جمله که مي گفت
ترا دارم دوست....
* به
گل گفته بودم
که با ما بماند
به دل گفته بودم
که دريا بماند *
Sunday, June 01, 2003
نخست قطره باران
ميهمان ميخك هاي رنگارنگ شد
خاك...
خاك مهربان
بر خيال خام خود
آرام گريست
و اندوهش
با هرم نفسهايش
چه غريبانه آميخت
ماه...
ماه بزرگ
براي واپسين بارچشم فرو بست
و شب ديگر تمام نشد
فرسنگ ها....
و سنگ ها....
ديگر چه اهميت دارد.....
Thursday, May 29, 2003
* من ز پيوند بهار و گل سرخ
درسها مي گيرم.......*
Tuesday, May 13, 2003
گفتي: بنويس
مي نويسم
باران
گفتي: بيش
مي نويسم
باران باريد
مي نويسم باران
از نبودنهايت
بر نبودنهايت
نرم نرمك باريد
مي نويسم تا كه شايد باران
همهْ دلتنگي چشمانت را
بسپارد به سرانگشت نسيم
دل به باران بنْواز
زير لب زمزمه كن
باز خواهد باريد
باز خواهم باريد
پشت اين پنجره ها
شاخه اي هست هنوز
بستر بكرترين غنچه كه خواهد روييد
از پي ناز نگاه خورشيد
دو سه روزي كم و بيش
پشت اين پنجره ها
آسمان هست هنوز
پر پروانه و رنگ
پس بهاري هم هست
پس خدايي هم هست
مي نويسم
باران
باز خواهد باريد.....
Monday, May 05, 2003
شاخه ها پر از شكوفه هاي آلبالو
به طعم نيازمودهء لحظه هاي اگر باشي
بانوي بهار
قصه ها را رنگ مي زند
پروانه
سبز
اطلسي
دشت
باران
نور
كسي نمي داند انگار
بانوي بهار
خسته اما صبور
هست كه تمام شود از هر چه رنگ
خواستي اگر
دريابش.....
............
Tuesday, April 29, 2003
امشب
نيْ غريب مي زني
گيلکي چوپان.....
Monday, April 21, 2003
Tuesday, April 15, 2003
اي دورترين عزيز
امروز گاه دوباره شكفتن بود
ديشب كه دشت تبآلود بود و آسمان
ابري به بر نداشت
ديشب كه خاك در عطش و ماه مهربان
پنهان ز چشم خاك
مي خواند آسمان را به تمناي: آب
باران شدم به مهر
ديشب تمامي سالهاي بودن را
بر خواهش گلهاي قاصدكم
باريدم از درون
خالي شدم از هر چه هست و خواهد بود
در دنج ترين گوشه قلبم كه جاي تو بود
نوري جوانه مي زند از سبزي حضور تو باز
اين نور با همه گلهاي نو بهار دلم
تقديم قصه بيكران چشم تو باد
مي خواهم از نگاه تو دگرباره زاده شوم
اين هستي دوباره تا ابد با تو
در
كنار تو باد.....
Friday, March 21, 2003
دستهايت پر گل
قلمت سبز
نفست مشك فشان باد
تو كه خواندي:
* نفـس باد صـبا مشك فشان خواهد شد
عالــم
پـير دگـــر باره جــوان خواهــد شـد
ارغوان جام عقيقي به سمن خواهد داد
چشم
نرگس به شقايق نگران خواهد شد *
Friday, March 14, 2003
رسم ما رفتن بي بدرود
و وداع شاخه گلي
هديه از سر انگشتان سبزت
دنج ترين گوشه قلبم را
نويد تو كه :
دير نخواهد پاييد
سفر، اين با دنيامان چه غريب آميخته
تو
و خداي تو
من
و دعاي تو .....
تا بيايي
من و يادها و يادگارها
من و دلتنگيم
روباه كوچك قصه هايم را
قصه هاي پر از سلام و بي بدرود
قصه هاي پر از عطر همان گل كه در طراوت سلامهامان جاري است
قصه مگر همين نبود
قصه مگر همين نيست
قصه تولد يك پروانه......
Sunday, March 09, 2003
*آدم برفي تنها يك پا دارد
و چشمانش دگمه است
و پيراهنش، كهنه پاره اي...
اما مي خندد
آدم برفي در برف
مي خندد...
چرا كه شانس اين را داشته است
كه باشد
كه آدم برفي باشد...*
Monday, March 03, 2003
Friday, February 14, 2003
تكرار اين كلام كه
تو
خود
مني
گلدان سفالين رنگين از گلهاي پامچال
زرد، قرمز، نارنجي
ياد عيد
برف كه مي نوازدت
و ذوب ميشود در گسي چاي
نوازش آشناترين نگاه و آنگاه
گم شدن ضرباهنگ دلتنگي
ها
در ميان هزاران حرف جا مانده در هياهوي تابستان
تابستاني كه گذشت
دوباره زيستن روياي آدم برفي آن روزهاي بعيد
هم او كه شبانه گريخت
و جاي گامهايش بر برف صبحگاهي
سالها به دنبال كشيدمان
و كودكيمان را در خاطرش زيستيم
و دوباره خيال
و دوباره لبخند
و دوباره آواي به اميد ديدار
غروب آدينه
نرگس هاي زرد و سفيد
كودكان سرمازده ي در پي صاحب فال
و حافظ كه مي گويدت
*ز عشق نا تمام ما جمال يار مستغني است
به آب و رنگ و
خال و خط چه حاجت روي زيبا را
حديث از مطرب و مي گو و راز دهر كمتر جو
كه كس نگشود و
نگشايد به حكمت اين معما را *
و باز نرگس هاي زرد و سفيد
و باز تكرار اين كلام كه
تو خود مني
تو
خود
مني......
Friday, January 31, 2003
صدا
صدا
صدا
قلبم؟
تپش اين سطور هنوز ننگاشته؟
آسماني
گنگ
غريب
و نه قريب
صداي قلم است انگار
تو مشق مي كني * ترا من چشم در راهم
* ؟
تو دف مي زني هي هي هي بر پرده جانم؟
تو مي خواني ام به آوازي هنوز نسروده؟
اوج مي گيرد صدا
شب مي شكند
ماه مي افتد بر آستانه پنجره ام
گشوده
به بي نهايت
نور مي ريزد در دلم
شور مي گيرد
سطر سطر شعر هنوز ننگاشته ام
مي داني و نمي خواني؟
مي خواني و نمي آيي؟
رسم غريبي است
رسم مسافر
مسافر جاده هاي سبز فراتر از اكنون
نخست روز سفر
ترديد ويران شد
و همه ترانه شد بر گوشم
بانگ " مي خوانمت "
من بارور شدم از اين سرود
و باورم اين بود
و باورم اين است
كه صدايي مرا مي خواند
و چه گنگ
و چه غريب
و نه قريب.....
Tuesday, January 28, 2003
همهء ثانيه هايم از تو
رنگ خورشيد گرفت
و خيالت
بستر سبزترين شعرم شد
كه دلم از پس يك روز زمستاني پر برف سپيد
بوسه بر قامت نامت بنهاد
بوسه گاهي كه بر آن
طرب انگيز نهالي روييد
پر گلهاي نياز
پر گل واژه مهر
از سكوتم تا تو
از سكوتم تا من
از سكوتم تا ما
و سرانجام سلام
اولين واژه بودن
به لبانم بشكفت......
Saturday, January 04, 2003
همه در خواب بود
همه در خواب است
اما چه آشناست
حتي
كوچه اي كه با تو از آن نگذشتم
دستي كه بر دستت ننهادم
نگاهي كه بر ديده ات ندوختم
و كلامي كه بر قلبت به نجوا نخواندم
همه چيز هست
و همه چيز نيست
من كجايم؟
و تو؟
تو خيال نيستي
و يا يك واژه، يك كتاب
و من؟
مي شنوي؟
اين صداي من است
من اما بيش از يك زمزمه ام
بيش از يك فرياد
مي بيني؟
اين نقش نگاه من است
من اما بيش از قابهاي غبار ساليان گرفته ام
مي بيني كه مي سرايمت؟
شعرم را مي خواني؟
به بلندترين صدا...
به سبزترين حضور...
و نه فارغ از هر چيز...
از هيچ چيز...
از تو...
از من...
مني كه مي شناسمت...
از فراسوي مرزها...
و مؤمنم...
بر سخاوت مهربانترين دلها...
كه در تو جاري مي كند...
روح بزرگ هستي را...
.............
........
...
Wednesday, January 01, 2003
اين صدا.... اين صدا.... اين صدا از صبح درونم را
آکنده از شعري که مثل هيچ شعري نيست.... شعري که هيچ کس...
هيچ وقت... براي ديگري... حتي
خيال گفتنش را نداشته است.... به لالايي مي ماند.... و آوايي آسماني.... از جنس
نوازشهاي آفتاب صبح بر گونه شقايقهاي دشتستان همان خواب که در آن روييدم از نور
.........................
که در آن پر شدم از شوق نگاه خورشيد....
که در آن سايه يک ابر سفيد....
خلوتم را آشفت....
اين صداي خواهش يک ساز در دستان کودکي شايد پريشان است....
خواهش رود به دريا....
خواهش واژه به آواز....
خواهش شمع به آتش....
خواهش قاصدک خفته شب....
به نسيم....
خواهش اين دل سر گشته به
هـجــــــــرت
.........................................................
Thursday, December 26, 2002
هجرتي عظيم بايد
نه براي بريدن
نه براي دور شدن
نه براي گريختن
هجرتي براي بازگشتن
براي خويش را وا نهادن و باز به خويشتن رسيدن و دوباره از خويش کندن و به هر چه
روشني پيوستن.....
Tuesday, December 24, 2002
ياد " الجرنون " افتادم و چند شاخه گلي که براي او بود. هنوز
هم شايد کتابها را که کنار بزنم آن گوشه، خفته باشد. جايي ميان آن کاغذهاي سفيد که
اندکي به زردي مي زدند، با چندين شاخه گل بر بسترشان. هر چند شايد هم حالا ديگر
گريخته باشد، " الجرنون " آخر يک موش بود.
Thursday, December 19, 2002
چه زود شب شد. حالا اين برفآبها يخ مي زنند. حالا اين کوچه
باز مسدود مي شود. حالا باز من مي مانم و اين پنجره و مخمل
برف و يخ و خيال. من اما بيش ار اين مي خواهم. من بيش از برفهاي اين کوچه مي خواهم.
من برفهاي کوچه شما را هم مي خواهم. من برفهاي هر چه کوچه آشنا را مي خواهم. من مي
خواهم اين تب زمستاني حک شده بر پيشاني ام فرو ريزد در سرما. من مي خواهم يک آدمک
برفي درست کنم. شايد هم بيشتر. شايد دو تا يا هفت تا يا هفتاد تا. کسي چه مي داند
که چقدر برف خواهد باريد. هيچ وقت هيچکس نمي داند. من اما مي خواهم
آدمک برفي ام از جنس برفهاي همه کوچه هاي آشنا باشد. من مي خواهم امشب را هم
متولد شده باشم که بهانه اي باشد تا شما در جشن کوچک کوچه ما با بغلهاي پر از برف
بياييد. مي دانم که کوچه مسدود است اما تا آنگاه که بياييد راهي خواهم گشود. قول مي
دهم. مي آييد؟ با
برفهاي همه کوچه ها؟
چه زياده خواه شده ام امشب....
Monday, December 16, 2002
مي
خواهم در اين تب بمانم
مي خواهم آنقدر داغ شوم كه آتش هم حتي كه بر پيشاني ام نهند
ذوب شود....
Wednesday, December 11, 2002
*روي رخشنده تو قبله ماست
مردم ديده ما قبـله
نمـاسـت *
Monday, December 09, 2002
من متهم شده ام و در دادگاهي بدون قاضي، دادستان، وکيل مدافع،
شهود و حتي شاکي محاکمه مي شوم. به زودي....
Saturday, December 07, 2002
نمي دانم چرا باران که باريد چيزي در من ذوب شد، گرم شدم
انگار. رفتم تا خود بــــــاران فرو نشاندم. نمي دانم چرا
آن همه برگ سبز و زرد و نارنجي آنجا کنار کوچه، خاموش و پرسان مرا مي نگريستند، مرا
مي خواندند. و من، من که شرمم مي آمد گامهايم را بر آن ياران آشنا فرود آورم، تمام
راه را در ميان کوچه، زير باران خيس شدم، رها شدم و در جايي که ديگر يادم نيست به
گمانم گم شدم. گم شدم، آري.... و حالا دوباره اينجايم. پنجره را اما تا آخر گشوده
ام تا به جاي صداي اين دکمه هاي بيجان، هر حرفي که مي آيد با صدايي از جنس باران
همراه شود و مي انديشم که اين قطره هاي پاک چه باشتاب و موزون و بي نقص کلمات را مي
پراکنند بر بستر عاشق زمين. و چه آغوش بازي دارد خاک، براي در بر گرفتن اين شعر
لطيف آسماني....
Thursday, December 05, 2002
امشب دلم براي همه تنگ است
حتي براي خودم
باور مي كني؟....
Tuesday, December 03, 2002
خرمالوي گس مي خواهم
آنقدر گس که بياميزد با حال
پس تا هميشه بپايد
طعم گس اين لحظه
و دوباره زنده شود
آنگاه که در سبد افتد
باز اين ميوه خزان زده....
Sunday, December 01, 2002
دور شده ام
از سرزمين نورها و رنگها دور شده ام
مي دانم
و گريزانم از اين گذر
باز خواهم گشت
با هر چه رنگ در آغوش
و هر چه نور در چشمان
تنها مجالي بايدم....
Friday, November 29, 2002
اين همه صورتك براي چيست؟
من آواها، نجواها، سكوت را هم ديگر مي شناسم
حتي از پس نقاب، نقابهاي رنگ باخته بيهوده....
Thursday, November 28, 2002
شايد مه است... يا باران است... يا غبار است... نه... پس
چيست که نمي توانم آسمان را ببينم... خسته ام انگار... چه حس غريبي... چقدر
ناآشنا... خســــــتـگــــــي... چقدر همه چيز ناآشناست... حتي من... حتي
سکوتم... و سرگشتگي ام... حتي فريادم... و گم شدنم... من فرياد کردم... تو
نشنيدي... هيچ کس نشنيد... حتي خودم... مي خواهم
بخوابم... چند وقت مي گذرد از خواب پيشينم؟... يادم نيست... اينجا چقدر تاريک
است... و اين اشکال هندسي آويخته بر ديوار چقدر قرينه اند... چقدر غريبه اند... چرا
کلمات نمي آيند... چرا نفسهايم اين همه مي سوزانند... چرا صبح نمي شود... چرا
کسي اين سکوت را نمي شکند... من آخر نمي توانم... به گمانم خسته ام... خسته تر از
آن که چيزي بشکنم... کلمات فرار مي
کنند... آب مي خواهم... تشنه ام... مي خواهم بروم... نمي توانم اما... مي مانم... خيالم مي گريزد.. نشسته ام... پس چگونه است که دارم خواب مي بينم... خواب همان تيله رنگي
کودکيم را که شکست... و تو نديدي... هيچ کس نديد... حتي خودم... حيرانم... بيقرارم... خسته ام...
Monday, November 25, 2002
مي خواستم باز هم بنويسم... سنگيني كلمات اما بيش از آن بود كه
اين صفحه تاب بياورد... هر چه حرف، فرو ريخت... قاصدكي مي نالد انگار... نكند زير
گامهاي كسي مانده در اين شب بي نور... سكوت است ... سكوتي كه مي آزارد... و نيم شبي
كه هيچ چشمي در جستجوي قاصدكي گم شده پنجره ها را نمي پايد... سرد است... پس چرا
پيشاني ام مي سوزد... تب دارم انگار... خواب اما نه... گيجم... مهم نيست... و
سرانجام صدايي... جاروي رفتگر... اين همه زود... لابد... شايد خوابم ... نه مي نويسم...
پس هستم... مي نويسم... اما نه آن چه را كه بايد... صفحه تاب نمي آورد...
مي دانم... دلم تاب مي آورد آيا... اين چنين سنگيني را زيستن...
Sunday, November 24, 2002
نمي دانم کدام شب بود شبي که خواب آن چشمان غريب را ديدم
چشماني که بي تاب مي نگريست
و تمناي نگاهي که شأن نزول پريشاني کلامم شد از آن پس...
Friday, November 22, 2002
* پرواز اعتماد را با يکديگر تجربه کنيم
و گرنه مي شکنيم بالهاي دوستي مان را...*
Thursday, November 21, 2002
ديرگاهي است كه خشكيده به لبها شعري از موسم گل
آسمان را جويد
كه بر آن قطره اي از نور بيفشاند باز
تو بيا
چشم به چشمانم دوز
قطره اشكي بفشان
تا كه لبها به سخن باز شود
تا كه سيراب شود دفتر من....
Tuesday, November 19, 2002
شاعري ديدم
در كلامش عشق
در نگاهش موج
موج عشق آمد
واژه ها را برد...
تمام ظهر نشسته بر گلدان سفالين وارونه، با تن پوشي در خور
پاييز در بر و آفتـابي كه زانوان را به گونه اي غريب مي سوزاند. نقش دلي كه بر
گلدان حك مي شود و سماجـت سايـه هايي كه بـراي بلند و بلندتر شدن ناخواسته
رنگ مي بازند. اينجا در بيابان سايـه ها همه مي درخشند.
اينجا
اشيا، همه برجسته اما دست نيافتني به چشم مي آيند. اينجا چيـزي نيست بجر خاك و
خار. اين فضاي بينهايت كه از هر سو بي انتها مي نمايد بجز از آن سوي آشنا كه
بـه دماوند پيـوند مي خـورد،
در عيـن پـر از هيـچ بـودن، پـر است از جذبه اي غـريب
كه آدمي را مبهوت مي كند و مسافر بي خود از خويش جاده خالي بي حاشيه تا نمي دانم
كجا...
Sunday, November 17, 2002
خاموشم
خاموشيم اما از هجوم اين همه واژه است
نه از بي سخني
خاموشيم از آواهاي در گلو مانده است
نه از بي صدايي
خاموشيم از بي قراري است
خاموشيم از بي قراري است...
تو معنا کن
حضوري را
اين چنين بيگانه
نگاهي را
اين چنين مبهم
لبخندي را
اين چنين محو
سکوتي را
اين چنين ژرف
و مرا
اين چنين گنگ
اين چنين حيران
اين چنين....
Friday, November 15, 2002
* هرگز دريا را تعريف نکن
چون اگر به دريا نگاه کني
و آن را تعريف کني
بعد برگردي
و سپس دوباره نگاه کني
دريايي که مي بيني
ديگر
همان دريا نيست
که لحظه اي پيش ديدي...*
Thursday, November 14, 2002
هر شب مهتابي
روزني بود در اين پرده بي نقش خيال
که من خوابزده
غرق نگاه
راه از آن مي جستم
سوي خلوتگه ماه
و نمي دانستم
راز مهتاب کجاست
که دل " ديوانه "
عاشق مهتاب است
.
.
.
و سرانجام همين روزنه بود
که مرا مجنون کرد....
Tuesday, November 12, 2002
هيچ ف ا ص ل ه ا ي
اين همه
خالي نيست....
مي خوام امشب
گل بارون رو برات هــديه بيــارم
توي گلدون قشنگ مهربوني....
Monday, November 11, 2002
مي دانم
که مي خواني و مي گذري
مي دانم
که مي داني و مي گذري
و من باز
مي نويسم....
Sunday, November 10, 2002
در درونم کسي است اين روزها
که با صداي بلند مي انديشد
نمي دانم شرمگين خواهم شد
و يا خرسند
وقتي به گوش رسد
صداي انديشه ام....
Friday, November 08, 2002
....شب و شکيبيدن
....شب و شنودن
....شب و شور
....شب و شيدايي
Thursday, November 07, 2002
از ميان اين همه حرف، اين همه کلمه، اين همه جمله
کوتاهترين کدام است براي گفتن همه چيز؟
Wednesday, November 06, 2002
* از دنيای کهنه ات بيرون بيا
و دنيای نو،
مثل پوستی تازه
بر تو خواهد روئيد.
گذشته و اينده اجتناب ناپذيرند
اما ديگر وجود ندارند،
تنها اين پوست قديمی را دور بينداز....*
Tuesday, November 05, 2002
قرار بود بازی کنيم
نام بازی يادم نيست
می گفتند مهره های سياه روبرو را بايد زد
تا
برد
مهره ای نيز به من دادند
مهره ای سفيد
نام مهره يادم نيست
در من توان زدن نبود
آن مهره را که چشم در چشمش می دوختم
چشمانم را بستم
آنگاه
ديگر
مهره ای نبود
در برابر من
سرانجام
از ادامه
بازم داشتند
نمی دانم اما چرا....؟
Monday, November 04, 2002
سلام
سلام آشنای غريب
سلام غريبه آشنا
که کوله بار رفتن بسته ای
که عازم دوردستهايی
جايی آن سو تر از سکوت
دمی بپای
دير نخواهد شد
برايت آسمان و بی نهايت و دريا
برايت نور و عشق و باران آورده ام
زود باز گرد
سفرت بيش از آن عدد مقدس
بيش از هفت روز اگر
باشد
قاصدکها دلتنگ می شوند
قلمم سلام می رساند
دستهای چشم براه باران هم
برايم لبخند سوغاتی بياور
و صدايی از جنس طلوع
از جنس صبح
هرگز نخواهم گفت
آن واژه را که در آخر سخن می گويند
فقط
به اميد ديدار....
امروز نامه ای از آسمان به دستم رسيد
سطرها همه سفيد بودند
تنها سلامی بود
و خداحافظی
به گمانم بقيه کلمات جايی ميانه راه افتاده بودند....
Sunday, November 03, 2002
رخصتی،
برای انديشيدن؟
يا برای گريختن؟
نمی دانم....
سکوت
سکوت
سکوت
و سر انجام باور اينکه هيچ صدايی نيست
يادم می آيد
صدايی را از دوردستها
صدايی آميخته به معما
اين چه سکوتی است که جيرجيرکها هم حتی
از
شکستنش واهمه دارند
راستی می شود که در سکوت
شعر خواند؟
قصه گفت؟
خنديد؟
صدا ممنوع است
نمی دانم اما، چرا به ناگاه شعری می خوانم
واژه ها بی تابند انگار
نا شکيب تر از من....
* اضطراب
تو
از آن چيزی است که قرار است در
آينده اتفاق بيفتد
چيزی که شايد
هرگز اتفاق نيفتد
به فکر امروز باش
چون آينده،
خود از خويشتن، مراقبت خواهد
کرد.*
Friday, November 01, 2002
* من هستم
چون من هستم
و من باور می کنم
که بخشی از لايتناهی هستم
و " لا
يتناهی "
من هستم!...*
سرانجام رسيدند. اين خوشامدی است از جانب دانه های باران که
دست در دست خنکای صبحگاهی عابران جمعه زده را می پايند. کرنشی ملايم بر لباسهای
پشمين پنهان شده از نوروز در پستوی خانه ها. اين صبح با حليم و چای و چوب و آتش چه
رنگی می گرفت اگر می خواستی. گفته بودم که جمعه صبح بيدارم نکنيد. می خواهم
روياهايم برقصند تا آنجا که توان پايکوبيشان هست، آنقدر که قصه روياهايم کتابی شود.
و حالا مانده ام که اين کتاب را با کدامين نام بياغازم و به کدامين دل رويايی تقديم
کنم.
می دانم، می دانم، می دانم
که اگر پيش روم
يا اگر برگردم
آخر قصه يکی است
چه کنم؟
Thursday, October 31, 2002
*عاشق باش
حتی بدون معشوق
تا هر نفست
عشق و آرامش را به جهان هديه کند.*
و اين حقيقتی است که حقيقت هميشه تلخ نيست، هميشه شيرين نيست،
گاهی آن چنان گس است که نمی توانی دانست يارای چشيدنش داری يا نه، و ميل به
رويارويی ات با آن يا گريزت از آن يا دگرگونه کردنت آن را کداميک بر و جودت غالب
است. و بدين گونه تو در ترديد ميان رفتن يا ماندن، شکستن يا ساختن، فرورفتن يا اوج
گرفتن سر در گم خواهی شد....
Wednesday, October 30, 2002
اگه بارون بباره
دلمو وا می کنم
تا خود صبح برات قصه می گم
اگه خوابت ببره
چشمامو هم می زارم
خواب بارون می بينم
اگه شب تموم نشه
می رم از نردبون قصه بالا
می رسم به آسمون
از تو گلهای انار
خورشيدو در می آرم
جای ابرا می زارم
توی اون گودال تنهای پر آب
صبح برات گل می کارم.....
*
شب بيدار لميدن
و گوش به باران سپردن:
ياری قديمی قصه می گويد.*
Monday, October 28, 2002
اشکهايت مال من
خنده هايم مال تو
اشکهايت که مال من شد
می برم می بخشمشان به دستفروش کوچه ای در آخر دنيا
می آيم آن وقت خنده ها را با هم قسمت کنيم
اگر چه * گريه حجامت روح است *
اما گريستنت را تاب ديدنم نيست
لحظه ای اگر درنگ کنی
چشمانت را نور هديه خواهم آورد و آفتاب مورب پاييز
و نگاهت را
شور زندگی
دستانت را شکوفه خواهم نشاند
و قلبت را
سرود مهربانی
لحظه ای اگر درنگ کنی
يخ ها همه ذوب خواهند شد
از گرمی نگاه نو
ظهورت
سيلاب را منتظر خواهم ماند.
گسی چای را می نوشم و داغ می شوم. آفتاب پنجم آبان گرم و
نوازشگر پنجره را می سايد و در آغوشم می گيرد. در سر انگشتانم حس در بر گرفتن قلم
زاده می شود. صدای نسيم و صدای آواز خروسی بی هنگام و صدای برخورد نوک قلم با کاغذ
و صدای برگها.
اينجا، اين سو، ميان سه ديوار و يک پنجره کلمات شناورند در سپيدی کاغذ. می آيند و
خط می خورند. می آيند و خط می خورند. می آيند و خط می
خورند. و بعضا می مانند و جاودانه می شوند.
در دلم شوری است مثل شوق يافتن ماهی قرمز کوچکی در تنگی به وسعت يک عيد. دماوند
آنسوتر چه مغرور می نگرد مرا. تمام حرفهای ناگفته ساليان را از پس سکوتش می خوانم.
برمی انگيزدم. تنها گامی بر می دارم و اکنون بر فراز
قله ام. چه کوتاه بود اين فاصله و نمی دانستم. پرم از
حس بودن، خواستن و حرکت.
* می خواهم آب شوم در گستره افق. *
Sunday, October 27, 2002
نمی خواستم اندوهگينت کنم دوست من
نمی خواستم اشک به چشمانت بياورم دوست من
نمی خواستم با لبخند بيايی و بی لبخند بروی دوست من
آنچه گفتم از غم نبود _ هر چند غم حقيقتی است انکار ناپذير، اما همان حضور گاه و بی
گاهش بس است برای اثبات بودنش، ديگر نيازی به مرثيه سرايی ما نيست. اگر از خاطره
شدن گفتم در فکرم همه روشنی بود. مگر نه اينکه هر حادثه وقتی که رفت خاطره می شود و
خاصيت طبيعت اين است.
هر زندگی در هر لحظه فقط گنجايش يک حادثه را دارد و آن حادثه " اکنون " است. ما بقی
يا خاطره است، يا آينده و اين هيچ غم انگيز نيست. ياد سفر، خود سفر است. چه غمی
دارد گل سفر را لابلای صفحات تقويم چسباندن و به گاه بی سفری بوئيدنش؟
هر چند همواره بی غم بودن * عيب بزرگی است که دور از ما باد * همان گونه که همواره
در غم بودن، اما نخواستم سخنم بوی غم داشته باشد که رسالت ما نيست در اين يادداشت
های صميمانه بذر غم پراکندن.
Friday, October 25, 2002
سفر اگر چه شيرين است اما سرانجام، بازگشت
است. برای آن کس که بخواهد يا نخواهد. برای آن کس که از سفر بگريزد يا به سفر
بگريزد. سرنوشت هر سفر هميشه پيوستن به برگهای تقويم است. اما حتی همين پيوند ساده
کافی است تا سفر زنده بماند، با ياد همسفران.
Thursday, October 24, 2002
*دوست من! من و تو با زندگی بيگانه خواهيم ماند
و با يکديگر و هر يک با خويشتن،
تا روزی که تو سخن گويی و من گوش فرا دهم،
تا صدای تو را صدای خود پندارم
و آنگاه که در مقابل تو بايستم،
گمان برم که در برابر آينه ای ايستاده ام.*
Wednesday, October 23, 2002
*نفس می بندم
آه! زمزمه خوشبختی
نفس باز می دمم: شوق*
Tuesday, October 22, 2002
*کلمات
کلمات
کلمات ساده، چه قدرتی در دل نهفته دارند
با کلمات ساده می توان
بزرگترين عشق را
به دنيا آورد..*
سفری در
پيش است...
(اما يکی از دوستان لطف می کنه چند تا مطلب برای اين روزها پابليش
می کنه. ازش ممنونم.)
عجب مهتاب بی تابی! دوست دارم تا خود صبح ستاره بگيرم. قلابم
را به آسمان بيندازم و تور ستاره گيری ام را در ساحل ابرها بگسترانم. هر چه ستاره
جمع کردم، ميان تو و ماه و خودم قسمت می کنيم. خرده ستاره ها هم مال من. می خواهم
فردا معجونی بسازم از ستاره و صبح و باران. لاجرعه سر بکش، تا فردا شب تو باشی که
قايقت را به آسمان می افکنی. اينجا در قاب پنجره منتظرت خواهم بود. پاروها را
فراموش مکن.
Sunday, October 20, 2002
يک توقف، يک کليد، يک چرخش، يک فشار ملايم با پنجه ها، يک نگاه
دزدکی به درون و دوباره صدای بسته شدن در. نه! اين هم، آن دری نيست که آن شب در
خواب ديدم. دری که به آن سو گشوده می شد.
اينجا خانه ای است با چهل هزار در و چهل هزار کليد. به دنبال آن در گمشده روياهايم.
نمی دانم چرا هر دری هميشه با کليد چهل هزارم گشوده می شود. اما هنوز هم دری را که
آن شب در خواب مهتاب ديدم، نيافته ام.
باز هم صدای بسته شدن در. و باز هم.
Saturday, October 19, 2002
چشم در برابر چشم
دست در برابر دست
لبخند در برابر لبخند
خودم در برابر تصوير درون آينه
يا تصوير درون آينه در برابر من؟
من چه شبيه است به ديگری درآينه
کداميک مجازی است؟
من،
ديگری،
هيچکدام،
يا هر دو؟
وای
اگر پاسخ " هر دو " باشد چه؟؟
Thursday, October 17, 2002
تاب
نور را نمی آورم
پرده همراهيم می کند تا ديواری باشد در برابر نور
و
پلکها ديواری در برابر چشم
شعله چراغ را با خرده کاغذهای رنگی محو می کنم
و کتاب
هايم را آنسوتر پنهان
تنها راه می روم
راه می روم
راه می روم
و قدم هايم را می شمارم
ديوار که به من می رسد
باز می گردم
....و دوباره قدم هايم را می شمارم
در اين سايه روشن حوالی غروب
غروب شب آدينه
ميان اين چهار ديوار پر از شکلهای مبهم لرزان
هماره يکسان است شماره گام هايم
در رفتن
و
بازگشتن
وه که چه تلخ است تکرار
تکرار در منفوری چهارچوب يک حصار سخت
تاب نور را نمی آورم امروز
تاب سايه شدن در تاريکی را
هرگز.
نه اين يک شعر نيست. اين قصه چشمهای منه که چند روزيه بی تاب شده و از روشنايی،
خوندن، نوشتن و هر چيزی تو اين مقوله _ از جمله اينجا بودن الانم _ منع شده. اما من
بازم اينجام. نمی دونم چه حلاوتی تو چيزهای ممنوعه، که آدم دوست نداره از دستش بده.
امروز به يه دوستی گفتم تو طالب عشقهای ممنوعی و اين جمله اونقدر شکوفا کردش، که
گمان نمی کنم يافتن يه عشق غير ممنوع می تونست اين همه شادش
کنه.
Wednesday, October 16, 2002
ذوب می شوم از حسی ناب
روان می شوم به سويی نامعلوم
مأوا می گزينم در مأمنی مأنوس
جوانه می زنم از خاکی سبز
بالنده می شوم در سکوتی خلسه آميز
می درخشم از تابشی غريب
اوج می گيرم به جانب آسمانی پر ستاره
بوسه می زنم بر گونه ستاره ای خاموش
می درخشد از
حسی بديع
دوباره ذوب می شوم از حسی ناب
ذوب می شوم از حسی ناب
پيداست آيا، دوباره روان شدنم؟
Tuesday, October 15, 2002
بنظر می آد فرشته مهربون قصه سيندرلا اونقدرها مهربونی نکرد
وقتی که گفت راس ساعت دوازده کالسکه تبديل به کدو می شه، اسبها موش می شن و لباسها
دوباره مندرس می شن. فقط کفشا باقی می مونن که تازه يه لنگه اونا رو هم سيندرلا روی
پلکان جا گذاشت. خوب آخه يه شب که هزار شب نمی شه. هر چند اين جور حوادث سيندرلايی
زيادن و اکثرا منحصر به فرد، ولی همه شون يه وجه اشتراک
دارن، اينکه هميشه يه زمانی هست که خاصيت چوبدستی جادويی ازبين می ره . حالا اين
زمان می تونه کمی ديرتر باشه مثلا ساعت چهار صبح و يا يه کم زودتر مثلا ساعت هشت
شب. راستی، می شه همه چی مثل کفشهای بلورين همون طور چشمگير باقی بمونه؟ تصورمی کنم
همه چی به فرشته مهربون ربط داشته باشه.
*
کسی ملال را نمی سرايد.*
بيمارستان روانی ساعت هفت شب:
پسرک 20 ساله، دچار افسردگی ناشی از فوت برادر، با سابقه پرخاشگری، خودزنی، خودکشی،
توهم، با زخمها و زخمگاههای متعدد بر چهره، مچ دست، بازوها، گردن، سينه و شکم، مصرف
الکل، سيگار، ترياک، خواب آور.
بيان احساس: نفرت از ناپدری، آرزوی پيوستن به برادر، شادی.
خواسته خانواده: پافشاری برای بستری و ديگر هيچ.
بيمارستان روانی ساعت هشت شب:
دخترک 18 ساله، با سابقه فرار از خانه، خودزنی، تهديد، بستری، فراموشی، انکار
بيماری،....مصرف الکل، خواب آور، سيگار، حشيش.
بيان احساس: شادی.
خواسته مادر: پافشاری برای بستری و ديگر هيچ.
خيابان.....(مهم نيست) ساعت نه و نيم شب:
دخترکان و پسرکان خندان، با سابقه آسودگی، بی خيالی، بی غمی، خوشی مزمن و نابينايی
انتخابی.
بيان احساس: شادی.
و ديگر هيچ.
Sunday, October 13, 2002
* سيب تو
سيب من
حالا همزمان گازش می زنيم
ببين هميشه چقدر فرق دارند
حالا سيب و سيب را کنار هم می
گذاريم،
و گاز و گاز را روبروی هم.*
دستی که پيش بردم تا هديه ای دهم فرا راه دوستی،
زود پس می کشم
نکند ترديد کند تا بماند برای بازستاندن
که خاصيت عشق را، زايل می کند اين ترديد.
Saturday, October 12, 2002
آری، آری
می شود يک صخره بود.
می شود مرداب بود.
می شود بی ريشه بود.
می شود از غم نوشت.
می شود فرياد کرد:
" زندگی خاکستری است."
می شود آويخت بر،
چوبه اعدام هر انديشه ای،
کز شقايق وز گل شب بو نوشت.
می شود کوبيد بر هر سينه ای،
کز هوای تازه گفت،
آشنای تازه جست.
می شود همرنگ نفرت بود و کشت.
می شود با عاشقی،
کينه ای ديرينه داشت.
می شود با دوستی بيگانه بود.
می شود بر آسمان کودکی دشنام داد.
می شود با بوم هم خانه شد،
می شود تنها نشست.
می شود با مرگ دست دوستی داد و مرد.
می شود اصلا نبود.
می شود اينگونه بود:
می شود اصلا نبود.
* * *
می توانی اين چنين؟
می توانی؟؟؟؟؟
Friday, October 11, 2002
*وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،
نگفتم:" عزيزم اين کار را نکن."
نگفتم:" برگرد
و يک بار ديگر به من فرصت بده."
وقتی پرسيد دوستش دارم يا نه،
رويم را برگرداندم.
حالا او رفته و من
تمام چيزهايی را که نگفتم، می شنوم.
نگفتم:" عزيزم متاسفم،
چون من هم مقصر بودم."
نگفتم:" اختلاف ها را کنار بگذاريم،
چون تمام آنچه می خواهيم عشق و فداکاری و مهلت
است."
گفتم:" اگر راهت را انتخاب کرده ای،
من آن را سد نخواهم کرد."
حالا او رفته، و من
تمام چيزهايی را که نگفتم، می شنوم.
او را در آغوش نگرفتم و اشک هايش را پاک نکردم
نگفتم:" اگر تو نباشی
زندگی ام بی معنی خواهد بود."
فکر می کردم از تمامی آن بازی ها خلاص خواهم
شد.
اما حالا تنها کاری که می کنم
گوش دادن به چيزهايی است که نگفتم.
نگفتم:" بارانی ات را درآر...
قهوه درست می کنم و با هم حرف می زنيم."
نگفتم:" جاده بيرون خانه
طولانی و خلوت و بی انتهاست."
گفتم:" خدانگهدار، موفق باشی،
خدا به همراهت." او رفت
و مرا تنها گذاشت
تا با تمام چيزهايی که نگفتم، زندگی کنم.*
Wednesday, October 09, 2002
*تنها گناه فقدان عشق
است. شهامت داشته باشيد.
لياقت دوست داشتن را داشته باشيد،
حتی اکر عشق خيانت پيشه و وحشتناک بنظر برسد.*
چگونه می گويند راهی به دل کوه نتوان جست. شن سنگی است که مذاب است، سنگ صخره ای
است که شکسته است، صخره کوهی است که متلاشی است. چگونه می شود که تا ابد صخره بود و
زيست، سنگ بود و باز سحرگاه با شرار خورشيد ديده گشود.
چگونه می شود که درخت بود اما شاخ و برگ و گل و ريشه نداشت. درخت بی ريشه، درخت بی
شاخه کنده چوبی جدا افتاده است که ترک می خورد، لانه موريانه می شود و پيام آور
نيستی.
چگونه می شود قلب داشت اما نبخشيدش، چشم داشت اما فروافتاده نگاه داشتش، دست داشت
اما در قفا پنهان کردش.
چگونه می شود ماسه نبود، روان نبود، جاری نبود، وقتی که می شود،
چگونه می شود جوانه نداد، شکوفه نداد، سبز نبود، وقتی که می شود،
چگونه می شود شبنم نبود، زلال نبود، آيينه نبود ، وقتی که می شود،
چگونه می شود نسيم نبود، نوازش نکرد، پريشان نکرد ، وقتی که می شود،
چگونه می شود پرنده نبود، رها نبود، آسمانی نبود، وقتی که می شود،
چگونه می شود آدمی بود اما در سينه سنگ پروراند،
چگونه می شود بر خانه دل زنجير زد وقتی که غلهارا می شود گشود،
گونه می شود گوش کرد، اما نشنيد،
چگونه می شود نگريست، اما نديد،
چگونه می شود زيست، اما دوست نداشت،
چگونه می شود ادامه داد، اما خالی بود،
چگونه می شود بود، اما نبود،
چگونه می شود اين همه هراسيد،
چگونه می شود اين همه تنها بود،
چگونه می شود اين همه "من" بود؟
Tuesday, October 08, 2002
*بزرگسالان وقت خود
را برای غذا دادن به گنجشکان هدر نمی دهند.*
ورود بزرگسالان ممنوع!
توی قلب هر آدم بزرگ يک کودک، يک کودک شيرين و دوست داشتنی تو خواب نازه. کودکی که
با يه تقه ملايم چشماشو باز می کنه و زل می زنه به چشمهای ما. اين کودک، کودکی
خودمونه. اونی که تو کوچه پس کوچه های خاطره، تو اون همه بهار و زمستون صفحه های
تقويم، توی اين همه قصه، اين همه غصه، اين همه دويدن، دويدن و نريسدن يا حتی بعد از
رسيدن، توی اين همه کلمه گم شده. شايد هم حس غربت، غربت حضور توی دنيايی که ديگه
دنيای آشنای کودکی نيست، وادارش می کنه حضورش کمرنگ بشه.
کودک ما محتاجه که لمس بشه، نوازش بشه، در آغوش گرفته بشه، با يه نوای لالا لالا
لالايی چشماشو باز کنه يا ببنده. کودک ما غرق نيازه که بخنده، گريه کنه، قهر کنه،
غلت بزنه، بادبادک هوا کنه، قصه پينوکيو گوش بکنه، حتی گاهی ديوونگی کنه، بچگی کنه،
بچه باشه.
چطوري می شه که شکوفا شدن اين کودک رو از خودمون دريغ کنيم، اين همه حس آدم بزرگ
بودن بهمون غلبه کنه، لااقل يه بار هم که شده به کودک نقره ای وجودمون مجال بودن
بديم، به اون گوشه های وجودمون که تو گذر اين همه سال خاکستر شدن مجال دوباره مشتعل
شدن، دوباره پاک بودن، دوباره ناب بودن، دوباره سرشار از حس زندگی بودن، دوباره
کودکی رو زيستن، دوباره رقص با کودک درون، دوباره متولد شدن.
*عشق
يک کودک است.*
روز کودک، روز عشق
مبارک.
Monday, October 07, 2002
*بيا قايم باشک بازی کنيم:
اگر در قلب من پنهان شوی، يافتنت دشوار نخواهدبود،
اما اگر در لاک خويش پنهان شوی،آنگاه جستجوی تو برای هر
کس بی نتيجه است.*
Sunday, October 06, 2002
*يک نقاشی
احمقانه بکش.
يک شعر لی لی لولو بگو.
يک آواز لالا لی لی بخون.
توی آشپزخونه، ديرام درامی برقص!
چيز جديدی به جا بذار.
که قبلا توی دنيا نبوده.*
از انتهای اين راه
اين راه کج خيال
با انبوه دو سويه چنارها و کاجهای بی ملال
آنجا که مرز ديروز و امروز
امتدادی است محو
در سايه روشن خاطرات
کودکی بازيگوش
می خوانُدم
به آهنگی آشنا
آهنگی از پس روزهای کودکی
آهنگی از پس روزهای مدرسه
آهنگی از پس روزهای لی لی بازی
آهنگی از پس روزهای اشک و لبخند
آهنگی از پس روزهای شعر و نقاشی و آبرنگ
آهنگی از پس روزهای عروسک
عروسکهای هميشه خندان،
هميشه دوست
با
موهای طلايی هميشه بافته
آهنگی از پس عکسهای قاب گرفته بر ديوار
* * *
از ورای عکسهای قديمی قاب گرفته
کودک کودکيم را
به ضيافت امروز می خوانم
ميزبان خوبی آيا خواهم بود،
اين ميهمان شگفت را؟
Saturday, October 05, 2002
*هميشه می گريختم
ميان کلمات تکراری قديمی
و سر و صداهای بيهوده
از زمان می گريختم
به درون خود
سفر می کردم و دور می
شدم...
اما اين بار
پيش ار آن که
بگريزم
ستاره ای روی دست من افتاد
ستاره ای که به خاطر من از آسمان
جدا شده بود
اين ستاره باعث زندگی بود
ستاره بر دستم به خواب
رفته بود
همچون
گنج اسرار کودکی
و
من
با اين ستاره بر دستم
نمی
توانم جای دوری بگريزم......*
* *
* *
*جنب و جوشی در اين عبارت ممنوع وجود دارد:
" ديگر هرگز بدون قدرت، اعتراض نمی کنيم!" *
نمی دونم اين چه خاصيتيه تو فرهنگ ما که اگه غر بزنيم، شکوه کنيم، گله کنيم، از
زندگی و ما فيها بناليم، خيلی نازنين می شيم. هر چند شايد اين مسئله ريشه تو سنتها
و باورها و پيشينه فکری مون داره. شايد اين ميراثيه که از بزرگترامون به ما رسيده.
ميراثی که با يک نگاه می تونيم تو دست پدربزرگها و مادربزرگهامون ببينيم. يه
مادربزرگ خيلی ماه رو می شناسم که هر شب بايد با يه غصه جديد سر رو بالش بذاره، که
اگه فراهم نشه اون شب رو از غصه بی غصگی خوابش نمی بره. و اين هديه دست به دست گشته
تا به دست ماهايی رسيده که بايد اين دنيا رو بسازيم و ادعا می کنيم که می خوايم اين
دنيا رو بسازيم. ولی اونچه تو دستمون داريم يه صندوق پر از شکوه و شکايته و جالبه
که برای به خاک سپردن اين صندوقچه و البته گنجينه اصل رو از دل خاک بيرون کشيدن
تلاشی نمی کنيم.
با در حاشيه بودن و ندای " زندگی نامهربان است "، " زندگی جبر است "، " زندگی حقير
است " سر دادن، زندگی فرقی که نمی کنه هيچ، بايد تا خود آخر زندگی با پژواک اين
نداها سر کنيم.
ا * اين جهان کوه است و فعل ما ندا
سوی ما آرد
نداها را صدا *
شايد قدمی که ما می تونيم برداريم اونقدر کوچيک باشه که حتی اونی که کنارمونه حسش
نکنه، اما اگه گامی برداشتيم و دست کم خودمون حس حرکت رو لمس کرديم، می شه خرسند
باشيم که پژواک قدم ما دنيا رو يه تکونی می ده. هر چند غير محسوس، غير ملموس و شايد
نه به اين زودی ها.
تنها يک قلم، يک کاغذ، يک ميز چوبی خود رنگ، يک گلدان گل نرگس، يک کتاب شعر، يک
ليوان چای داغ، يک نوای دل انگيز، يک پنجره چهارگوشه، يک پرده سفيد، يک درخت، يک
پرنده ، يک آسمان آبی که به پنجره ام می نگرد. تنها همه اينها کافی است اگر
قلبم همراهيم کند تا بگويم آنچه می خواهم،اگر که گوش بسپاری.
می خواستم چيزی بنويسم
قلم خنديد
دستم لرزيد
می خواستم چيزی بگويم
گلدان شکست
صدايم نرسيد
گلدان را چسباندم
قلم را خواباندم
نگاه را هديه کردم
و لبخند را
و عطر گل را
و سپيدی کاغذ را
و صدای درونم را
اگر که گوش بسپاری...
Thursday, October 03, 2002
* " آيا نمی خواهی مرا اهلی کنی؟ "
او روز نامه اش را خواند،
غذا را سفارش داد
آن را با نوشابه اش خورد
سپس بلند شد
و بی آنکه چيزی بگويد،
رفت...
و من هنوز صدای خودم را می شنيدم:
" آيا
نمی خواهی مرا اهلی کنی؟ " *
*
* *
راستی
تا حالا چند بار شنيدين يا گفتين که :
با فلانی معاشرت نکن، ممکنه اقدس خانوم يا اصغر آقا بقال بگن همسايه مون
فلانه و بهمانه.
فلان جوری نيگا نکن، ممکنه خاله قمرالملوک سگرمه هاش تو هم بره.
فلان جا نرو، ممکنه مامورای سيا اسمتو در بيارن بخوای بری رواديد بگيری بهت
ندن.
فلان شعارو نده، ممکنه بخوای بری اداره جاتی بشی پرونده ات مورددار بشه.
فلان جوری لبخند نزن، ممکنه مدعی العموم برات حکم ارتداد بفرسته.
تو فلان سايت نرو، ممکنه ردتو بگيرن بندازنت هلفدونی.
به فلان جا زنگ نزن، ممکنه صداتو ضبط کنن برات پاپوش بسازن.
فلان حرف رو نزن ، ممکنه يکی بشنوه واسه خودش خيالاتی بکنه.
فلان شعر رو نخون، ممکنه سی و پنج سال ديگه يکی بهت گير بده که دهه اين چيه
ديگه.
فلان جا ننويس،....... فلان جا بنويس.
فلان جا نخون،........ فلان جا بخون.
فلان جا خودت نباش،..... فلان جا خود خودت باش.
ممکنه خيلی چيزا بشه،.... ممکنه خيلی چيزا نشه.
ممکنه زمين بترکه،..... ممکنه آسمون ترک بخوره.
ممکنه يکی يه تکونی بخوره،.... ممکنه يکی از اون بالا بالاها بيفته
پايين.
و ممکنه خيلی چيزای ديگه.
Wednesday, October 02, 2002
* Love is
an activity, not a passive affect;
it is a " standing in " not a "
falling for ".
The active character of love can be described by stating that
love is primarily giving not receiving.*
*
دل را وسعتی است به پهنه گيتی
و جايگاه عشق است
تا که در او جای گيرد و لبريزش کند
و اين معنای مطلق زندگی است. *
دل آدما مثل يه ظرف آبه، يه ظرف که می شه تو هر قد و قواره ای
تصورش کرد. اگه کوچيک باشه مثلا اندازه يه حوض گلی يا يه تشت آب، حتی يه قطره
ناپاکی هم می تونه آلوده ش کنه. مثلا يه کدورت، يه خشم، يه کينه، يه مصيبت، يه شکست
و البته سکون. اون موقع دوباره تصفيه کردنش شايد خيلی مشکل باشه.
*آب وقتی زياد در نقطه ای بماند خواهد
گنديد. روح نيز اگر مدتی مديد در آرامش باشد
فاسد خواهد شد.*
اما اگه دريا باشه، آبی باشه، وسيع باشه، موج داشته باشه، هر چقدر که ناخالصی نثارش
کنن، بازم پاک می مونه. اگه يه حوض داشته باشيم، بايد هر چند وقت يه بار آب حوضی
بياريم، خاليش کنيم، تميزش کنيم، دوباره پرش کنيم، توش ماهی گلی بندازيم. اما تا
حالا هيچ کس نيومده آب دريا رو بکشه. دريا هميشه درياست. چون حاصل جمع دريا با هر
چقدر آب خالص يا ناخالص بازم دريا می شه.
تازه يه چيز ديگه: اگه دل آدم دريا باشه، هر چقدر به ديگران هديه ش کنه بازم تموم
نمی شه. خوب آخه از دريا هر چی هم که سطل سطل آب بکشيم، باز سطحش ثابت می مونه.
دريا هيچوقت تموم نمی شه حتی کم هم نمی شه. چون حاصل تفاضل
هر چقدر آب از دريا بازم دريا می شه.
* عشق هيچگاه جای نمی
گيرد.*
Tuesday, October 01, 2002
if ever things being to look
a little cloudy...
they'll get better soon.
just remember that it's true:
it takes
rains to
make rainbows,
lemons to make lemonades.
and sometimes it takes difficulties
to make us stronger and better people.
the sun will shine again soon... you'll see.
* در زندگانی تو همواره انسانهايی
زيســت
مـی کنند
لبريز
عشق و درک
هر گاه که دست بر آری،
حتی به سردی آن روز که خويشتن را،
تنهاترين
بيابی.*
* *
*
با من بگو آنچه در بندت می کند.
با من بگو آنچه چشمه قلبت را از جوشش وا می دارد.
با من بگو آنچه تار و پود انديشه ات را می گسلد.
با من بگو آنچه روز و شبت را با هم يکی می کند.
با من بگو آنچه کودک خواب را از چشمانت می ربايد.
با من بگو آنچه نفست را به شماره می اندازد.
با من بگو آنچه دريای نگاهت را تيره می سازد.
با من بگو آنچه شکوفه کلام را بر لبانت می خشکاند.
با من بگو آنچه می آزاردت.
با من بگو آنچه می آزاردت.
* *
*
* دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
من تشنه شنيدنم
*
Sunday, September 29, 2002
*
اندوه و خستگی پشــت و روی يک ســـکه اند
اندوه،
خستگی است که بر جان می نشـــيند
خسـتگی،
اندوهـی اســت که در تن می رود *
گر گرفته. داغ داغه. پيشونيش خيس خيسه. سنگينی هوا رو فرو می ده. شرجی هوا به
جزء جزء بدنش نفوذ می کنه. سنگين می شه. سرش گيج می ره. قلبش تند می زنه. دلش آشوب
می شه. يه چيزی به همه جونش چنگ می زنه. صورتش منقبض می شه. جريان خون رو تو شقيقه
هاش حس می کنه. چشماش می سوزه. نفسش می سوزونه. به خودش می پيچه. آسمون رو نيگا می کنه.
پر ابره. چشماشو می بنده. دستاشو مشت می کنه. حس غريبی داره. حس می کنه تو يه کوير
بی انتها رها شده. وسط کويره. خسته س. تو دلش، تو ذهنش، تو خيالش، تو قلبش غوغاست.
يه قدم برمی داره. چشماش هنوز بسته س. يه صدايی می شنوه. برمی گرده. دوباره يه قدم
برمی داره. دوباره می شنوه. ديگه تکون نمی خوره. گوش می کنه. صدا از بالاست. چشماش
هنوز بسته س، اما بی اختيار صورتشو به سمت آسمون، به
طرف صدا بالا می بره. يه قطره می چکه رو پيشونيش، مسيرشو کج می کنه، مياد پايين تا
می رسه رو گردنش. يه بويی حس می کنه. بوی خاک، بوی نم. يه قطزه ديکه می چکه رو
دستش، مسيرشو کج می کنه، از لای انگشتاش می رسه وسط مشت بسته اش. دوباره يه قطره می
چکه رو پيشونيش. و يه قطره ديگه. و يه قطره ديگه. و حالا شرشر بارونه که پيشونيش رو
می شوره و مسيرشو کج می کنه تا می رسه رو گردنش. چشماشو باز می کنه. قفل دستاش
شکسته می شه. خيس می شه. خنک می شه. با پاهاش ضرب می گيره. دستاشو از دو طرف باز می
کنه. دور خودش می چرخه. کوير باهاش چرخ می زنه. سرش به دوران می افته. خودشو رها می
کنه رو زمين. چشماشو می بنده. قطره های بارون به جزء جزء بدنش نفوذ می کنه. بوی خاک
و بارون رو فرو می ده. مست می شه. لخت می شه. ذهنش شسته می شه.
قلبش خالی می شه. يه جريان گرم و سيال رو تو رگهاش حس می کنه. لبخند می زنه. خوابش
می بره. از کنار دستش يه نرگس وحشی جوونه می زنه.
* * *
*
خسته نشدن خلاف طبيعت است همچنان که خسته ماندن....
هرگز خسته نخواهيم ماند.*
Saturday, September 28, 2002
گفتم: خيال می کنی من از اون آدمای بی غمم که تا بگم آب، ابرا
ميان بالای سرم شرشر بارون ميارن. تا بگم آفتاب، زمين يه قل می زنه تا خورشيد رو در
بياره. تا بگم مهتاب، ماه تالاپی می افته رو پشت بوم خونه مون. نه بابا منم آب که
ميخوام بايد برم دعای نزول بارون بخونم، آفتاب که می خوام بايد يه شب تا صبح گوسفند
بشمرم تا خوشيد در بياد، مهتاب که می خوام بايد هزار بار از هزار تا صد رو بر عکس
بشمرم تا قرص ماه کامل بشه. منم مثل بقيه ام. همه مون مثل هميم. فقط نقابامون با هم
ديگه فرق می کنه. اون جورام که تو فکر می کنی نيست. قصه مون
از اين حرفا خيلی ساده تره.
*اين آب روان
ما ساده تريم
اين سايه
افتاده تريم.*
Friday, September 27, 2002
* در موسم آدينه که خاکستری است
يک نکته ساده بشنويد از من امشب
و فقط
پرنده بودن
کافی است.*
گفت واسه چی اين تو می نويسی. که ده نفر، نه صد نفر يا فوق فوقش هزار نفر بيان
بخونن. تازه اين آدما احتمالا بايد خيلی بی غم باشن که ميان نوشته های کسی رو می
خونن که باهاش هيچ سنخيت و نسبيتی (همون نسبته) ندارن. گفتم.... راستش اونموقع هيچی
نگفتم. حالا دارم ميگم. فکر که می کنم، می بينم قبلا هم می نوشتم ولی فقط برای
خودم. حالا يه قدم حرکت کردم می خوام ديگران رو هم تو دنيام، تو رويام شريک کنم.
تازه تو اين دنيای ديوونه ديوونه که بعضی وقتا چينی ها و ژاپنی ها حرفاتو بهتر می
فهمن تا هم زبونای خودت، اگه حتی يه نفر به جمع اونايی که حرفاتو می فهمن اضافه بشه
خودش خيلی زياده. می شه به خاطرش جشن بگيري. چقدر برای
همه مون پيش اومده که دنبال يه هم زبون، يه همدل بگرديم اما هر چی بيشتر بگرديم دست
نيافتنی تر باشه. از طرفی اگه وقتی و البته فکری رو تو اين کار می ذاريم چيزی رو از
دست نمی ديم. مطمئنا همه مون اونقدر زمان داريم که بتونيم يه قسمتيش رو تو شبانه
روز به دلمون هديه کنيم.
* وقت علی الاصول، بسيار بيش از نياز انسان است. ما وقت بی مصرف و بوی نا گرفته
بسياری در کيسه هامان داريم.*
نبايد فکر کنيم اون دقيقه ای که صرف حل کردن مسئله فيثاغورث نشد هدر رفته.
زندگی جمع جبری همين لحظه های معموليه، فقط مهمه که جهت دار باشه. يه قصر باشکوه از
اول قصر نبوده، کلی آجر رو هم گذاشتن، شيشه و آينه کوبيدن تا اين شده. زندگی هم
همينه. اگه بخوايم يه دفعه قصر رو بسازيم همون طور چشمگير و خيال انگيز، تازه به
چيزی کمتر از به يکباره ظاهر شدنش هم رضايت نديم، همه دنيامون می شه خيال
قصر. فکر کنين يه عينکی بزنيم که باهاش فقط بتونيم قصر ببينيم. هی بريم، بريم تا
قصره پيدا بشه. نمی گم پيدا نمی شه، اما اين وسط خيلی از ديدنيهارو نديديم. شايد
کوچيکتر از قصره بودن اما جمعشون ممکنه خيلی بزرگتر باشه. مثل پيدا کردن حتی فقط يک
نفر که حرفتو بفهمه. يه نفر که با خنده ات بخنده با گريه ات گريه کنه.
زندگی فقط اين نيست که يه آسمون خراش بسازيم يا قلب يه پلنگ رو جای قلب يه آدم کار
بذاريم يا کشف کنيم که سه از چهار بزرگتره يا مثلا چه جوری می شه پولامون رو تو
فلان بانک سوئيس قايم کنيم. همه مون همه اين کارها رو می کنيم که به يه چيز برسيم و
اون آرامشه. ( البته آرامش با توقف و سکون و نخوت فرق داره. آرامش
ماحصل همه تلاشها و تحرکها و مثبت انديشی هامونه.) حالا اگه با اين نوشتن، به
اندازه همين خرده شيرينی که الان افتاده رو ميز به آرامش برسيم خوشبختيم. به همين
راحتی بايد خوشبخت شد. و گر نه همه عمر بايد فقط بدويم.
* بهتر است آدم کارهای کمی انجام دهد اما از آنها لذت کامل ببرد.*
Thursday, September 26, 2002
وای که چقدر دلم می خواد برم لب دريا، برم کفشامو بذارم
يه جايی لای سنگها تا گم بشن بعد بگم " بايد برام يه دمپايی پلاستيکی
قرمز بخرين. از اونا که عکس داره، جلوش بسته س،
شماها می گين خيلی زشته." برم پابرهنه رو ماسه ها شروع کنم به بالا پايين پريدن.
يِه وقتايی کج و معوج برم، برم تو آب تا پاهام خيس شه، ماسه ای شه، هی صبر کنم ماسه
لای انگشتامو پاک کنم. برم يه مشت سنگ ريزه بگيرم تو دستم، همه بعدازظهر يه قوطی
نوشابه رو نشونه بگيرم.
برم يه تيکه چوب وردارم، ماسه ها رو خط خطی کنم، بنويسم:" خط نوشتم خر بخندد." برم
يه سطل و بيلچه برای خودم بخرم که عکس پلنگ صورتی روش
باشه، بيام يه قلعه بسازم که دو طبقه باشه، توشو پر صدف کنم. صدف بزرگه بشه شاه،
کوچيکتره وزير، کوچيک کوچيکام بشن سرباز. برم يواشکی چوبای شومينه رو وردارم، بيارم
روشون نفت بريزم، آتيش درست کنم، سيب زمينی بذارم تو ماسه ها زير آتيش. جزغاله که
شد، نمک بيارم سيب زمينی نفتی بخورم، به بقيه هم تعارف کنم.
برم بخوابم رو ماسه ها، چشمامو ببندم، نفسم که گرفت چشمامو وا کنم، ببينم يکی از سر
تا پامو ماسه ريخته. جيغ بزنم وای خفه شدم می کشمت. برم تو باغچه
گل اطلسی بکارم، يه حلزون در بيارم بذارم جلوی آفتاب،
دو ساعت بشينم براش قصه بگم تا بياد بيرون، اما نياد بيرون. منم با دمپايی
قرمزام شوتش کنم تو باغچه. برم يه قيچی بيارم پايين
لباسمو ريش ريش کنم، يه عينک آفتابی بزرگونه ور دارم، يه شيشه شو
در بيارم ، بزنم به چشمم. بعد يه لنگه کفش گنده بپوشم، بشم دزددريايی.
برم سر ظهر پشت پنجره همه رو بترسونم.
برم چوب پرده انباری رو بيارم، با طناب لباسها يه چوب ماهی گيری بسازم، تا خود غروب
کرمارو از تو باغجه جمع کنم، يهو شب بشه نتونم ماهی بگيرم، قهر کنم، بغض کنم،
بداخلاق بشم، بهونه بگيرم، برم تو خونه.... زودی برو حموم.... گشنمه.... توکه سيب
زمينی نفتی خوردی.... آخه يه ورش سفت بود.... پس شامتو تو حياط بخور همه جونت ماسه
ايه. بشينم شام بخورم، وسط شام خوابم ببره، بلند که بشم، زير سرم بالش باشه، رو تنم
لحاف باشه، آفتاب وسط آسمون باشه، ماسه ها هنوز تو
همه جونم باشه. دوباره پاشم به دو برم لب دريا .... بيا يه چيزی بخور.... نمی شه،
آخه می خوام ماهی بگيرم، بپزم، بخورم. واسه شمام می
آرم. نهار نپزين. ترو خــــــدا.
نمی دونم چرا هر چی می خوام نميشه برم دريا.
*آدم هايی هستند که واقعيت برونی شان بخشنده است چون شفاف است. چون می
توانی از ورای آن همه چيز را بخوانی، و هر چيزی را درباره آنها بپذ يری، بفهمی، آدم
هايی که آفتابشان را با خود دارند.*
نمی دونم شما وقتی به يه مشکلی تو زندگيتون بر می خورين چيکار ميکنين؟ يه مشکلی که حل کردنش براتون خيلی گرون تموم می شه. يه روشی تو زندگی
هست به نام "حذف صورت مسأله". راحت
ترين راه برای حل يا حذف مشکلات. يه تخته پاک کن قرمز ابری نو بگيريم دستمون
و راحت صورت مسأله رو پاک کنيم. اونوقت ديگه خيالمون جمع ميشه که نبايد دنبال
جواب بگرديم. به همين سادگی. به سادگی خوردن يه بستنی شکلاتی آب شده که دوباره
گذاشتين تو فريزر و يخ بسته. اونم تو يه شرکت قراضه که توش يه قاشق هم پيدا نميشه و
شما رفتين داداشيتون رو بعد از يه هفته که مشغول يه کار گنده س ببينين و براش کباب
کوبيده و گل مريم ببرين و باهاش حرف بزنين و دلتون وا بشه و
برگردين. اين حرفا چه
ربطی به قضيه داشت، نمی دونم.
آره، خلاصه ميشه راحت با يه تيکه ابر نو يا کهنه يا يه شيلنگ آب پنج
متری بيفتيم به جون زندگيمون، به جون خودمون. همه خاطرات، همه ترسها، همه نگراني
ها، همه رو پاک کنيم. بشيم خالی خالی. بريم اون بالا بشينيم... بشيم پادشاه. پادشاه
دنيای خالی خالی. پادشاه دنيای خيالی. ياد پادشاه شازده کوچولو افتادم: پادشاهی که
هيچ رعيتی نداشت که به اون حکومت کنه، بنابراين احساس می کرد خيلی شاه خوبيه. چون
هيچکس ازش ناراضی نبود!
اما يه نکته از قلم افتاد. اگه بخوايم همه چيز رو پاک کنيم،
چيزای بد رو، يا چيزايی رو که بايد براش فکر کنيم، يا بايد براش خطر کنيم، اونموقع
اين ابر گلی رنگ که حالا کهنه شده يا اين سطل آب که حالا ديگه سوراخ
شده، بقيه دلمون رو هم پاک ميکنه. ديگه تو دلمون هيچی نمی مونه. بی رنگ بی رنگ می
شه. اون موقع دلمون می شه کوير. تازه کوير ستاره داره، اما بعيد ميدونم با چنين
شرايطی يه ستاره هم دووم بياره. خوب آخه ستاره ها دلشون زود می گيره، ممکنه پر
بزنن، زودی برن.
خلاصه اگه خواستيم دلمون پاک بشه، رها بشه، بايد يه کار ديگه بکنيم. يه
کاری که لزوما ساده هم نيست. خيلی بده که بخوايم صورت مسأله رو پاک کنيم، که
بخوايم حقيقت رو انکار کنيم.
*حقيقت روی زمين به آينه ای شکسته می ماند که هر تکه کوچکش تمام آسمان را منعکس می
کند.*
حيف نيست خودمونو از آسمون محروم کنيم؟
تازه گاهی / يه صورت مسأله هايی سرمون خراب می شه / که با هيچ
ابر گلی/ يا با هيچ سطل پر آب / پاک نمی شه/
بعضی وقتاس که صورت مسأله ها / يه جوری تو قلبمون حک می شه که /
هر چقدر آب بريزيم / بدتر می شه /
کاش می شد دروغ بگم / کاش بلد بودم دو رنگی چی چيه / نه بابا / همين
جوری / با همين قلب سفيد / قصه مون قشنگتره /
بهتره تا قلبمون / سياه باشه / سياه بشه / سياه
کنه / می دونم که آخر کار همه چی / يه جوری از اون بالا / درست می شه /
آخرش بزبزقندی می بره / گرگ قصه عاقبت باد می کنه / می ترکه /
آخرش دنيا مث رويا می شه / خيال می شه /
می خوابيم / خواب می بينيم / توی خواب بال می زنيم / می رسيم همون
بالا / می رسيم پيش خدا /
يا شايد خدا بشيم / يا خدا از ما بشه / ديگه فرق نمی کنه / که خدا از ما بشه / يا ما از
خدا بشيم.
Wednesday, September 25, 2002
* نهايت تمامی نيروها پيوستن است، پيوستن
به اصل روشن خورشيد
و ريختن به شعور نور
طبيعی است
که آسياب های بادی می پوسند
چرا توقف کنم؟ *
هميشه تو کتابهای علوم و زيست شناسی و به من بگو چرا خونديم که انسان موجوديه يعنی
جانداريه از راسته پستانداران. البته از نوع ايستنده بر دو پا و ذی شعورش. اما گاهی
بعضی از ما به زيرمجموعه های ديگه ای از موجودات هم گريزی می زنيم. مثل بعضی هامون
که يه جوری سر می خوريم تو گروه سخت پوستان. تازه پوسته ای که وجودمون رو در بر می
گيره اونقدر سخته که حتی تصور شکسته شدنش هم دشواره.
نمی دونم تا حالا براتون پيش اومده که پوسته قديمی يک خرچنگ رو لب دريا ويا
باقيمونده های پوست اندازی يک مار بزرگ رو توی جنگل ببينين. يِه حادثه خيلی قشنگ
اينه که تو زندگيمون شانس اينو داشته باشيم که پوسته اندازی خودمون يا يکی ديگه رو
از نزديک ببينيم. تا حالا ديدين که يه کرم ابريشم چه جوری ميشه پروانه؟ هر چند اين
يه دگرديسيه و ربطی به پوست اندازی نداره اما در اصل خيلی با هم فرق ندارن. يه جوری
قالب کهنه رو شکستن و نو شدن تو هر دو تا به چشم می خوره. البته پروانه ها فقط يه
بار اين حس رو تجربه می کنن، اما سخت پوستان بارها و بارها. يعنی تا وقتی که وجود
دارن. اين جريان حس غريبی رو القا می کنه که نظير نداره. يه جور حس رهايی، آرامش،
پرواز، اوج گرفتن.
اما اگه سفت و سخت به اين پوسته سخت تر از خودمون چسبيديم، اونوقت مجبوريم هميشه به
اندازه همون قالب بمونيم. ديگه نمی تونيم رشد کنيم. و گرنه جامون تنگ ميشه، پوسته
ترک می خوره، می شکنه و اين چيزی نيست که بشه راحت تحملش کرد. هر شکستنی بهايی داره
که بايد جسارت پرداختشو داشته باشيم. اگه نداشتيم تو همون پوسته می مونيم، اونقدر
که خودمون هم مثل همون پوسته سخت می شيم. اونقدر که ممکنه به جايی برسيم که حتی اگه
بخوايم هم ديگه نتونيم بيايم بيرون. اونموقع حيف می شيم. اونموقع طبيعت رو از حادث
شدن يکی از بزرگترين شاهکارهای خلقت محروم می کنيم.
* چه می تواند باشد مرداب
جه می تواند باشد جز جای تخم ريزی حشرات فاسد
صدا، صدا، صدا، تنها صداست که می ماند
صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن
تنها صداست
صدا که جذب ذره های زمان خواهد شد
چرا توقف کنم؟
پرنده ها به جستجوی جانب آبی رفته اند
افق عمودی است و حرکت: فواره وار
و روز وسعتی است
که در مخيله تنگ کرم روزنامه نمی گنجد
چرا توقف کنم؟
من از سلاله درختانم
تنفس هوای مانده ملولم می کند. *
Tuesday, September 24, 2002
امروز دلم واسه يکی خيلی گرفت
* اگر می خواهی نگهم داری دوست من
از دستم می دهی
اگر می خواهی همراهيم کنی دوست من
تا انسان آزادی باشم
ميان ما صميميتی از آن گونه
می رويد
که زندگی ما هر دو تن را
غرق در شکوفه می کند. *
امروز دلم از يه قصه ای که يکی برام تعريف کرد گرفت. نمی دونم چرا بعضيا تو يه
رابطه که می رن- از بالاترين تا پايين ترين درجه فرق نمی کنه- يه جورايی می شن. می
شن عين يه جاروی خيس که هی بکشن رو پشت يه آدم .... نمی خوام اينطوری حرف بزنی عزيزم....
باشه.... نمی خوام اينطوری لباس بپوشی عزيزم.... باشه....نمی خوام با دوستات خوب
باشی عزيزم.... باشه.... نمی خوام با فک و فاميلت مهربونی کنی عزيزم.... باشه....
نمی خوام بعد از اين ساعت بيای عزيزم .... باشه.... نمی خوام قبل از اين ساعت بری
عزيزم.... باشه.... نمی خوام کار کنی عزيزم.... باشه.... نمی خوام کار نکنی
عزيزم.... باشه.... نمی خوام حرف بزنی عزيزم.... باشه.... نمی خوام حرف نزنی عزيزم
.... باشه.... نمی خوام لبخند بزنی عزيزم.... باشه.... نمی خوام لبخند نزنی
عزيزم.... باشه.... نمی خوام راه بری عزيزم.... باشه.... نمی خوام بشينی عزيزم....
باشه.... نمی خوام نفس بکشی
عژيزم.... آخه نمی شه عزيزم.... همين که گفتم عزيزم.... باشه.... خيلی دوستت دارم
عزيزم.... باشه.....
اوف. بابا بسه. اگه يه رابطه به اينجا رسيد خيلی راحت و در نهايت خونسردی لباس سياه
بپوشين، حلوا بپزين، برين انگشت اشاره تونو سه مرتبه بکوبين به يه سنگ مرمر ترک
خورده تو ابن بابويه و فاتحه بخونين. چون عمر اين رابطه سر اومده. به همين راحتی. *
به آرامی يک مرثيه *
اين ديگه عين برزخه. دوره به زنجير کشين آدما حداقل ديگه از هاکلبری فين به
بعد تموم شده. اگه تونستيم پر پرواز کسی باشيم که هستيم، اگر نه بيخود نبايد دلمون
رو خوش کنيم، چون هر چی بگيم و هر کاری که بکنيم نمی تونيم روح يه آدمو اسير کنيم.
بالاخره پر می زنه ومی ره. حتی اگه خيلی بد شانس باشه و اين پرواز رو خيلی دير
تجربه کنه. عشق در آزادی است. بهتره آزاده باشيم تا آزادی رو اول هديه
کنيم و بعد زندگی اش کنيم.
Monday, September 23, 2002
*
آری آغاز دوست داشتن است
گر
چه پايان راه نا پيداست
من به پايان دگر نينديشم
که
همين دوست داشتن زيباست. *
امروز از عشق می گفتيم. دوستی می گفت عشق عادت است. اما *عادت رد تفکر
است و رد تفکر آغاز بلاهت است و ابتدای ددی زيستن. عادت فرسودگی است. عادت همه چيز
را ويران می کند از جمله عظمت دوست داشتن را، تفکر خلاق را، عاطفه جوشان را. حتی
نمازی که از روی عادت خوانده شود، نماز نيست، تکرار يک عادت است. نوعی اعتياد. حرفه
ای شدن پايان قصه خواستن است چرا که عشق طالب حضور است و پرواز نه امنيت و قاب.*
بايد حضور داشت و نگذاشت که زندگی ما را تکرار کند و ما زندگی را. عشق
چيزی است که در تعريف نمی گنجد. هميشه واژه ها احساسات عاشقانه را لوث کرده اند،
چرا که واژه ها با کثرت استعمال بی رنگ می شوند وآن زمان کاربردشان شايد حس حقيقی
را زايل کند. غشق در بی واژه گی است. برای زيستن عشق هيچ سخن عاشقانه ای نياز نيست.
برای عشق ورزيدن بايد فقط عاشق بود. اما نه عشق و نه عاشق بودن هيچ يک در هيچ
لغتنامه ای معنا نخواهند شد. هيچ گاه هيچ معادله ای به جوابی به نام عشق نخواهد
رسيد.
عشق آن چيزی است که از نهايت درون شعله می کشد، می گدازد، ذوب می کند
و بی شکل. عشق بی شکلی است. و نه اينکه هويت خويش را از کف دادن، بلکه هويت تازه ای
يافتن و در کنار ديگری جلوه گر شدن. دو تن را در يک تن جا دادن و دو ظرف را به يکی
بدل ساختن.
ماحصل پيوند يک ويک در عشق به روشنی بيش از به هم افزوده يک ويک خواهد
بود، آنهم در يک ظرف. آری چيزی بيش از يک را در يک جا دادن، و اين چنين است که ظرف
عشق سرريز می شود وجاری.
*يکبار بايد عاشق ديگری شد،* تا بيش از يک شدن را و لبريز شدن را و
سرريز شدن را تجربه کرد. يکبار بايد سخن نگفت. فقط نگاه کرد. عاشقانه نگاه کرد.
آنچه ما را به هم پيوند می دهد هميشه نه کلام، که گاه انديشه است. و راه بيان
انديشه هميشه نه نوشتار، که گاه نگاه است. يکبار بايد به ديکری نگاه کرد.
|